و به زبان فلسفه ، علم حصولى ، حضور ماهيت معلوم است پيش عالم و علم حضورى ، حضور وجود معلوم است پيش عالم .
در سابق گفته شد كه علم حضورى ، يعنى علمى كه در آن عين واقعيت معلوم پيش عالم حاضر است ؛ مانند علم نفس به ذات و حالات وجدانى و ذهنى خود ، ولى در علم حصولى ، واقعيت معلوم پيش عالم حضور ندارد ، بلكه مفهوم و صورتى از معلوم پيش عالم حاضر مىشود ؛ مانند علم نفس به موجودات خارجى .
در علم حضورى ، علم و عالم و معلوم يكى است ؛ يعنى وجود علم عين وجود معلوم و عالم است و انكشاف معلوم پيش عالم به واسطهء حضور خود معلوم است نه عكس و تصويرى از آن ، به همين جهت آن را علم حضورى ناميدهاند ؛ به خلاف علم حصولى كه واقعيت معلوم غير از واقعيت علم است و انكشاف معلوم پيش عالم به واسطهء صورتى است كه از معلوم در ذهن عالم حاصل شده است و لذا اين علم به علم حصولى نام گذارى شده است .
در علم حضورى ، نفس علم و عالم و معلوم است كه بين آنها اتحاد وجودى برقرار است .
اينجا است كه بيان گذشته و فرمول سابق دانشمندان سيماى شگفتآورى به خود گرفته و جلوهء تماشايى پيدا مىكند ، زيرا علم و ادراك را طورى تعريف كردهاند كه با علم حضورى و حصولى سازش ندارد ، در صورتى كه اين دو نوع معلوم كاملًا وجدانى مىباشند .
اشكال يا تقرير
دانشمندان مادى مىگويند : تأثرات گوناگون از طريق شنيدنىها ، بوييدنىها و ديدنىها و . . . كه پيوسته با نهايت سرعت از سلسلههاى اعصاب به مغز وارد مىشوند ، از راه تبديل كميت به كيفيت ، خاصيت واحدى تشكيل مىدهند كه همان خاصهء روحى است ، چنانكه با از كار افتادن حواس يا بىهوشى يا مرگ از كار مىافتد . انسان همين كه مىميرد در حال مرگ و بىهوشى ، شعور و آگاهى خود را از دست مىدهد ، پس معلوم مىشود روح ، مجموعهء احساسات و ادراكات متوالى بيش نيست كه با مرگش تمام مىشود .
پاسخ
با تذكر سخنان گذشتهء ما پاسخ اين دعوا روشن است ، زيرا كسى در صدد انكار يك چنين