ادراك بدن خود كند و در حالت خلأ باشد ، در آن حال هم خويش را ادراك كرده است . همان شعور به ذات خود او در ادراك خود كافى است ، بىادراك بدن . اين برهان را « برهان معلق بوعلى سينا » مىنامند . البته در اين برهان پيشفرضهايى است كه بايد بدانها توجه داشت :
اوّل اين كه ، در عالم واقع بتوان اوضاع و احوالى فراهم آورد كه در آنها همهء مجارى ادراكات حسى ظاهرى كاملًا مسدود شود .
دوم ، محل تأمل است . اين كه علم ما به بدنمان فقط از طريق حواس ظاهرى باشد ، جاى تأمل دارد .
سوم اين كه ، در اوضاع و احوال فرضى ابن سينا ، آن انسانْ نفس را مىيابد يا حالات نفسانى را كه البته غير نفسند ، باز جاى گفتگو دارد .
و خلاصهء اين بيان ، كه متكى به آگاهى نفس از وجود و نحوهء وجود خود است ، آن كه از راه انتساب ( اين كه انسان ادراكات را منسوب به خود مىداند نه عين خود ) و از راه وحدت ( اين كه هر كسى تشخيص مىدهد كه در گذشته و حال يكى است نه بيشتر ) و از راه عينيت ( اين كه تشخيص مىدهد كه خود عين همان است كه بوده نه غير آن ) و از راه ثبات ( تشخيص اين كه هيچگونه تغييرى در خود من حاصل نشده است ) ثابت مىشود كه آنچه انسان آن را به عنوان حقيقت خود مىشناسد ، يك حقيقت وحدانى ثابتى است كه جميع حالات نفسانى ، مظاهر وى هستند و از خواص عمومى ماده مجرد و مبرا مىباشد .
تناقض گويى دكتر ارانى
دكتر ارانى براى فرار از اشكال ثبات و عدم تغيير كه از خواص روح است و با خواص عمومى ماده تطبيق نمىكند و ساير اشكالات ، دچار تناقض گويى شديدى شده در صفحهء 106 پسيكولوژى مىگويد :
حال بايد ديد « من » و « خود » ثابت است يا متغير ؟ موجود زنده دايماً عوض مىشود ، يك دسته از سلولهاى بدن او مرده ، يك دسته جاى آنها را مىگيرد ، مواد بدن به تحليل مىرود و به وسيلهء مواد غذايى ديگر دوباره تشكيل مىشود ، پس مادهء بدنى موجود زنده دايماً تغيير مىكند ، از طرف ديگر ، حالت شعور هشيارى و دانستن از خود نيز دايماً تغيير مىكند ، خود اجتماعى من در چند سال پيش با اكنون فرق دارد ، الآن نيز در يك لحظهء معلوم من مىتوانم خود را به چند « خود » تقسيم كنم ؛ مثلًا راه معلوم را دانسته و فهميده بروم و در عين حال يك مسئلهء رياضى يا سياسى