تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
سخنانى كه در مادى نبودن ادراكاتى كه به حواس و مغز منسوب هستند گفته شد ، در يك مورد ديگر نيز جارى مىباشد و آن مورد علم به نفس است . هر يك از ما ( چنان‌كه تجربه و قراين نشان مىدهد ، موجودات زندهء ديگر نيز همين حال را دارند ) شعور به خويشتن « من » دارد ، كه البته اين همان نظريهء روحيون است . خلاصهء اين نظريه اين كه « من » يا « خود » كه هركس به حسب وجدان و علم حضورى آن را مىيابد و به وجودش اطمينان دارد ، عبارت است از : يك موجود وحدانى متشخص ( نه يك امور متوالى ) و ثابت و باقى در ضمن جميع حالات و عوارض ، و قابل تعدد و تكثر و تفاسر نيست . به همين دليل اين « من » در طى تمام حالات و تحولاتى كه در سلول‌هاى بدن و عوارض آن پيدا مىشود ، ثابت و پا برجا است و به هيچ وجه قابل تعدد و تكثر و تغاير نيست . انسان بالوجدان مشاهده مىكند كه عيناً چيزى است كه قابل انطباق به هيچ عضوى و خواص عضوى نيست . بدون شك سر من ، پاى من ، شكم و قلب من غير از « من » است ، زيرا با زياده و نقيصهء اعضا تفاوت نمىكند ؛ اگر كليه را بردارند و دست و پاى انسان را قطع كنند ، بىگمان از « من » بودن آن كاسته نمىشود ، همان‌گونه كه با اختلاف سنين عمر و تحليل رفتن قوا نيز تغيير نمىپذيرد جز آن كه كامل‌تر و روشن‌تر مىشود . با اين كه عمرى از او رفته و از قدرت جسمانى و زرق و برق جوانى خبرى نيست ؛ اما از روحيهء بالا و عقل كامل‌ترى برخوردار شده است ، معلوماتش بسيار زياد و قدرت خلاقيت و ابتكارش بسيار عجيب به نظر مىرسد ، شجاعت كم نظيرى پيدا كرده است . و گاهى مىشود كه بر اثر تمركز و عشق به يك موضوعى ( مانند فوتباليست‌ها در ميدان مسابقه ) يك و يا چندين عضو و گاهى همهء بدن فراموش مىشود ؛ ولى خويشتن فراموش شدنى نيست . مىگويد : من سخت مىكوشيدم ضربه بر رقيب وارد كنم يا توپ را از دروازهء تيم مقابل بگذرانم ؛ ولى به زمين افتادم و بعد فهميدم كه پايم شكسته است . در هيچ حالى انسان از خويشتن غافل نيست ؛ ولى از اعضاى بدن كاملًا غافل مىشود . دليل بر اين كه « من » يك حقيقت وحدانى است نه يك سلسله ادراكات متوالى ، اولًا ، اين است كه حقيقت « من » همهء آن ادراكات متوالى را به خود نسبت مىدهد ؛ مثلًا مىگويد : زمانى تحت تأثير تفكرات ماركسيست‌ها واقع شده بودم ، بعد كه فلسفهء اسلامى را خواندم ، فهميدم سخنان آنان بىاساس است و يا انديشهء من در جوانى اين‌گونه بود ؛ ولى امروز انديشهء ديگرى دارم . در واقع منسوب را غير از منسوب اليه مىداند ( من مىانديشم ، من مىبينم ) و