راه ندارند ، ضمناً زمانى نبودن آنها نيز ثابت مىشود . بنابراين ، مفهوم واقعى زمان ، « 1 » امتداد و مقدار حركت است .
و به عبارت سادهتر ما حركتى را كه با سرعت و بطوء معين اخذ كرده و نسبت به ساير حركات مقياس قرار دادهايم ، « زمان » مىناميم . پس زمان بىحركت نخواهد بود ، چنانكه حركت نيز بىماده و ماده بىخواص ضرورى ماده نخواهد بود ، چه ماده را از خواص ضرورى او مىتوان شناخت ، زيرا اگر بنا شود موجودى از خواص عمومى ماده بهره نداشته باشد ، ديگر ماده نيست و موجودى است غير مادى .
اگر چنانچه ادراك ما زمانى بود ، ناچار خواص ديگر ماده را نيز داشت و كسى كه مىپندارد ادراك و فكر ما زمانى است ، ميان عمل فيزيكى كه در مغز مثلًا انجام مىگيرد و ميان حقيقت ادراك و فكر ، خلط مىنمايد ( چنانكه دانشمندان مادى پيوسته اين خلط و اشتباه را مىكنند ) . عمل فيزيكى مغز بدون شك زمانى است ؛ ولى ادراكات انسان كه از ثبات و عينيت برخوردار است ، زمانى نمىباشد ، چون حركت و تغيير در آن امكان ندارد .
شما صورت علمى را كه در يك ساعت معين از زمان از راه حواس به دست مىآوريد ، يك اثر مادى در سلسلهء اعصاب يا مغزتان پيدا مىشود كه پيش از آن و پس از آن قابل پيدايش نيست ؛ ولى حقيقت همان ادراك مقيد به آن زمان معين نيست ، به گواه اين كه همان صورت ادراكى را با حفظ عينيت در زمانهاى مختلف مىتوانيد ادراك كنيد ، در حالى كه يك موجود زمانى در دو زمان به يك واقعيت باقى نمىماند . پس معلوم مىشود كه زمان در حقيقت « ادراك » دخالتى ندارد و گرنه با تغيير ، كه عين زمان است ، آن هم تحول مىپذيرفت . البته عمل فيزيكى مغز در پيدايش ادراكات دخالت دارد ؛ ولى به عنوان زمينه سازى نه به صورت جوهرى و توليدى .
تتميم اصل مقصد
تا اينجا گفتگو در اطراف امورى بود كه به عنوان خواص روحى خوانده مىشوند ؛ از قبيل ادراكات حسى و خيالى و عقلى و اراده و كراهت و حب و بغض و حكم و تصديق و غيره ، و ثابت شد كه اين امور خواص عمومى ماده را ندارند و لهذا نمىتوان آنها را از خواص معينهء تشكيلات
هامش
( 1 ) . در مقالههاى آينده اين مسئله روشنتر خواهد شد