اينان مىگويند : ما به غير خودمان علم نداريم ، مىگوييم : علم نداشتن به حقايق خارجى دليل بر عدم وجود آنها نمىباشد ، زيرا ميليونها انسان در جهان هستند كه به حقايق عينى ، علم و اذعان دارند . در هر صورت اين گروه ، وجود جهانخارج را از اساس انكار نمىكنند ؛ ولى شناخت آن را غير ممكن مىشمارند و جمعى گام فراتر نهاده و به جز خود و فكر خود ، همه چيز را منكر شدهاند : « جز من و فكر من چيزى نمىدانم » اينان معتقدند كه جز ما و افكار ما ، هيچ حقيقت قابل قبولى نداريم . البته قبول نداشتن حقايق خارجى با نبودن امور واقعى ، فاصلهء بسيارى دارد ؛ هم اكنون بشر بسيارى از اسرار طبيعت را كشف و پذيرا شده ، در صورتى كه ديروز وجود آنها را منكر بود و يا اطلاعى از آن امور نداشت . گرچه مقصود اصلى آنها اين است كه علم فقط به انسان و افكارش تعلق مىگيرد و به فرض اين كه جهان خارجى هم باشد ، از قلمرو علم ما بيرون خواهد بود . البته خطرناكتر از همهء اينها كسانى هستند كه مطلق واقعيت حتى واقعيت خود را منكر بوده و به جز شك و ترديد چيزى اظهار نمىدارند و معتقدند كه جهان و انسان ، خواب و خيالى بيش نيست ، حتى خودمان و سخنانمان هم پوچ و خيالات است . به گفتهء نظامى :
سوفسطايى كه از خرد بىخبر است * گويد عالمِ خيال اندر نظر است
آرى ، عالم همه خيال است ولى * جاويد حقيقتى در او جلوه گر است
بوعلى سينا مىگويد : بايد در مقابل سوفسطاييان آتشى افروخت و آنها را به دخول در آتش وادار كرد و چون سرباز زدند به آنها گفت : اگر وجود آتش ، وهم و خيالى بيش نيست ، پس چرا امتناع مىورزيد و يا بايد با شلاق و تازيانه واقعيتها را به آنان نشان داد تا لمس كنند و از بافتههاى ذهنى خود دست بردارند . « 1 » پس از اينجا روشن مىشود كه حقيقت سفسطه ، انكار علم ( ادراك مطابق با واقع ) است ، چنانكه ادلهاى كه از اين طايفه نقل شده ، همه در گرد همين محور چرخيده و عموماً به همين نكته متكى مىباشند .
در مباحث آتى بيان خواهد شد كه اگر سوفسطاييان مىگويند : ما نمىتوانيم به خارج ، علم پيدا كنيم ، چون جهان خارج در ظرف انديشهء ما نمىگنجد ، پس هر چه داريم يك سلسله افكار و معلوماتى است كه غير از خارج است ، پس ما واقعيتهاى خارجى نمىشناسيم و بهتر اين است كه بگوييم جز ما و فكر ما واقعيتى وجود ندارد .
هامش
( 1 ) . براى اطلاع از تاريخچه و اقسام سوفسطاييان ر . ك : دبستان المذاهب ، ج 1 ، ص 22