بديهياتش مىنامند ، زيرا انسان بدون احتياج به اقامهء دليل ، وجود جهان خارج را درك مىكند همانگونه كه خود و افعال و افكارش را مىشناسد و احساس مىكند و اگر به صورت قضيه مطرح شود بدون تأمل پذيرفته مىشود و از آن رو مبادى تصوريه ناميده مىشود كه انسان به گونهء اجمالى از جهان هستى و افعال و افكار خويش شناختى دارد ، خود را درك مىكند و مىداند كه كارهايش هدفدار است و با پذيرش اصل امتناع اجتماع نقيضين و ارتفاع آن ، كارها و قضاياى ذهنى خود را نفى و يا اثبات مىكند ( مبادى تصديقيه ) . گر چه مردم به صورت فنى و اصطلاحى ، مبادى تصديقيه و تصوريه را نمىتوانند بازگو كنند ، ليكن در زندگى روزمره و در افعال و قضاوتهاى ابتدايى ، عملًا پاىبند و ملتزم به آنها هستند ، همانگونه كه مردم در گفتگوهاى معمولى ناخود آگاه قواعد ادبى را به كار مىبرند ، ولى اديب نيستند . فيلسوفان نيز به حسب فطرت اوليه و مشى عملى ، اينگونه بديهيات را قبول دارند ، لكن در مقام بحث و مجادله و فلسفه بافىها است كه راه غلط را انتخاب مىكنند و بر خلاف وجدان و خط مشى عملى خودشان سخن مىگويند و به زبان ، انكار مىكنند .
آرى ، هنگامى كه پس از رشد و تميز به صحنهء تفكر و بحث وارد مىشوند ، ايدئاليسم و سفسطه را پذيرفته و مىگويند : « واقعيتى نيست » و برخى از آنان چون مىبينند كه در همين يك جمله واقعيتهاى بسيارى را تصديق نمودهاند ، « 1 » شكل جمله را تغيير داده و مىگويند : « علم به واقعيت نداريم » . و برخى از آنان دقيقتر شده و مىبينند باز در همين سخن خودشان و علم خودشان ، فكر را تصديق نمودهاند ، لذا مىگويند : « واقعيتى خارج از خودمان ( ما و فكر ما ) نداريم » ؛ يعنى علم به واقعيت خارج از خودمان و فكر خودمان نداريم ، كه در اين صورت واقعيتهايى چون كلام ، متكلم ، مخاطب و علم پذيرفته شده است و اين كه واقعيتهايى فى الجمله هست ، خواه علم به آنها تعلق بگيرد و يا دست علم به دامن آنها نرسد .
وانگهى آن كه مىگويد : « به واقعيتهاى خارجى علم دارم ، » آيا علمش واقعيت دارد يا خيالات است ؟ اگر خيالات باشد ، پس علم سوفسطايى نيز خيالات است ؛ اگر حقيقت دارد ، پس متعلق آن علم نيز بايد حقيقت داشته باشد .
هامش
( 1 ) . زيرا اصل واقعيت را پذيرفتهاند و سپس نفى كردهاند و گرنه معدوم نمىتواند موضوع واقع شود . وانگهى خود اين جمله ( واقعيتىنيست ) يك نوع واقعيت است ، زيرا حكم عقل به عدم وجود واقعيت خارجى ايجاب مىكند كه واقعيتى فى الجمله باشد تا نبودش نفى گردد . به علاوه اين كه خود اين حرف ، در حد گفتار ، واقعيت دارد و گوينده و شنونده نيز حقيقت دارد