تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 53

مساهمون:

ص٥٣
بيادمان مىافتد ، اگر چنانچه مدرك ما در هر دو حال يك واحد حقيقى نبوده و ثبات و بقايى كه حافظ عينيت است نداشت ، تحقق معرفت و تذكر معنا نداشت ، با اين كه معرفت‌ها و تذكرهايى با مرور هفتاد سال يا كمتر و بيشتر داريم كه در ظرف اين مدت‌ها اعصاب و مغز با همه محتويات مادى خود چندين بار تا آخرين جزء مادى خود تغيير و تبديل يافته‌اند .

اشكال

دانشمندان مادى به اين استدلال پاسخ مىدهند و مىگويند : تبدلاتى كه در مغز مثلًا انجام مىگيرد تدريجى و دقيق است و دستگاه ادراك به دريافتن آن قادر نيست و از طرف ديگر در نهايت سرعت جزء جاى جزء نشسته و خاصه جزء تازه كه مشاكل خاصه جزء كهنه مىباشد ، به جاى خاصه درگذشته قرار مىگيرد كه قوه مدركه نمىتواند ضبط كند . و از اين روى مىپندارد كه « تازه » خود « كهنه » مىباشد ! چنان كه اگر آب صافى در مجرايى تراز و بىمقاومت بگذرد و شما عكس خود را در سطح آب تماشا كنيد ، عكس به چشم شما ثابت خواهد نمود در حالى كه حقيقتاً در هر لحظه يك عكس تازه مىبينيد و تميز نمىدهيد ، تبديل مدركات را به همين قياس بايد تصور كرد .

پاسخ

چنان كه در پاسخ اشكالات گذشته گفته شد ، ما نمىخواهيم انجام گرفتن يك عمل فيزيكى را در مغز انكار نماييم ، يا تحول و تغير را از ماده و ماديات نفى كنيم . بلكه سخن ما فقط مربوط به مفهوم يك جمله است و آن اين است : « ما مىپنداريم اين تازه همان كهنه است » در ظرف اين پندار ، تازه و كهنه يكى هستند و اين وحدت با ماديت ادراك نمىسازد و البته چنانچه گفته شد اين ادراك نسبت به خارج مىتواند خطا و