خودمان مشاهده مىنماييم در حالى كه خواص عمومى ماده را از قبيل انقسام و تحول ( دقت شود ) ندارند پس اين گونه پديدههاى نفسانى نيز مادى نخواهند بود .
و نيز اين سخن را در مورد يكدسته ديگر از ادراكات « مدركات كليه عقليه به اصطلاح فلسفه » نيز مىتوان اجرا كرد . زيرا معانى كليه با يك سلسله اوصاف و خواصى مقارنند كه در ماده ممتنعالوقوع هستند ، اگرچه در عين حال به ماده به نحوى انطباق دارند : « مانند مفهوم انسان كلى كه به هر انسان خارجى صادق است با اينهمه در ماده ، انسانى كه به هر انسان قابل تطبيق باشد نداريم ، زيرا هر انسان كه در خارج مىباشد شخصى است كه به غير خود قابل تطبيق نيست » .
اين معانى كليه ، كلى و ثابت و مطلق مىباشند و در جهان ماده موجودى با اين صفات نداريم و هرچه هست شخصى و متغير و مقيد مىباشد ، پس اين سلسله از مدركات را نيز مجرد از ماده بايد شمرد .
برهان ديگر
در مورد علم تنها يك نگاه كافى است . اگر باريكبينى كرده و با وجدان صاف بيازماييم ، خواهيم ديد صورت علمى و تغير با هم هيچ گونه سازش ندارند و به عبارت فلسفى حيثيت علم غير از حيثيت تغير و تحول مىباشد و با توجه به اين كه موجود مادى عين تغير و سيلان است ، بايد قضاوت كرد كه سنخ علم غير از سنخ ماده است .
اگر چنانچه براى باريكى اين نكته ذهنتان آماده دريافتنش نباشد ، ممكن است حالات مختلفه علم و ادراك را مانند معرفت و تذكر ( شناختن و به ياد افتادن ) در اين باب بسنجد ، چيزى را كه ادراك كردهايم و دوباره ادراك مىكنيم مىفهميم كه مدرك در حال دومى همان خود مدرك اولى ماست و همچنين چيزى را كه ادراك نموده و سپس فراموش كرده يا غفلت مىورزيم و دوباره به يادش مىافتيم ، همان اولى