تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
هست اين است كه كسى كه اين استدلال را ساخته ، تصور نموده است كه اگر ما راستى واقعيتى داشته باشيم ، در صورت تعلق علم به آن ، بايد واجد واقعيت « خود واقعيت » بوده باشيم نه واجد علم به واقعيت و حال آن كه قضيه به‌عكس است و آنچه به دست ما مىآيد علم است ، نه معلوم « واقعيت » . و اين تصورى است خام ، زيرا اگر چه پيوسته علم دستگير ما مىشود نه معلوم ، ولى پيوسته علم با خاصّهء كاشفيت خود دستگير مىشود نه بىخاصّه و گرنه علم نخواهد بود و كسى نيز مدعى نيست كه ما با علم به خارج خود واقعيت خارج را واجد مىباشيم نه علم را .

شبهه 2

حواس ما كه قوىترين وسايل علم به واقعيت خارج مىباشند پيوسته خطا مىكنند و همچنين وسايل و طرق ديگر غير حواس گرفتار اغلاط زياد هستند ، چنان كه دانشمندانىكه با هرگونه وسايل تحرّز از خطا خودشان را مجهز كرده‌اند ، از خطا مصون نمانده و يكى پس از ديگرى از پاى درآمده‌اند پس چگونه مىتوان به وجود واقعيتى وثوق و اطمينان پيدا كرد ؟

پاسخ

كسى نمىتواند مدعى شود كه ما در جهانِ معلومات ، خطا و لغزش نداريم و يا هرچه مىفهميم راست و درست است و فلسفه نيز اين دعوى را ندارد . بلكه دعوى فلسفه اين است كه ما واقعيتى خارج از خودمان فى الجمله داريم و خود به خود « فطرتاً » اين واقعيت را اثبات مىكنيم ، زيرا اگر اثبات نمىكرديم نسبت به موضوعات ترتيب اثر منظم نمىداديم . پيوسته پس از گرسنگى به خيال خوردن نمىافتاديم ، پيوسته پس از احساس خطر فرار نمىكرديم ، پيوسته پس از احساس نفع ، تمايل