خودتان را به فراموشكارى زده و سپس يك حركتى را نو يافته فرض نموده مانند چيزهايى نو پيدايش در آن به كنجكاوى پردازيم .
به هرحال مثال گذشته را اعاده نموده جسمى را فرض مىكنيم كه از نقطه معينى به سوى نقطه ديگرى كه صد متر از نقطه اولى فاصله دارد ، حركت مىكند .
جسم مفروض در نقطه اولى « مبدأ » ساكن بود ، چنان كه در نقطه آخرى « مقصد » ساكن مىباشد ( البته اين سكون كه عدم حركت جسم است مفهومى نسبى است چنان كه گفته شد ) و در جهان جسم غير متحرّك سراغ نداريم .
حركتى كه جسم در « مسافت » ميان دو نقطه مبدأ و منتهى انجام مىدهد امتدادى ( يا طولى ) به امتداد مسافت دارد و امتداد ديگرى نيز به امتداد زمان - كه مثلًا با ساعت اندازهگيرى مىشود - دارد . و البته اين دو امتداد غير همديگر هستند ، زيرا همان جسم در همان مسافت به واسطه اختلاف تندى و كندى حركت - سرعت و بطوء - دو زمان مختلف لازم دارد . چنان كه بهواسطه اختلاف سرعت در يك زمان معين دو مسافت مختلف - دراز و كوتاه - طى مىنمايد .
جسم مفروض در هر لحظه از زمان حركت مكان ( نسبت به خارج از خود ) ويژه و تازهاى دارد كه در لحظه بعدى آن را ترك خواهد كرد ، چنان كه اگر همان لحظه را بتوانيم به دو لحظه كوچكتر قسمت كنيم ، مكان جسم مفروض نيز دوتا خواهد بود ، ولى اگر لحظه را يكى و متحد كنيم مكان نيز يكى مىشود ، تا به جايى كه مىگوييم جسم مفروض در زمان حركت خود در ميان دو نقطه مبدأ و منتهى مىباشد .
پرسشى كه همينجا پيش مىآيد اين است كه آيا اين تقسيم واقعيت داشته ؟ و حركات مكانى مفروض به واحدهاى مكانى جدا از همديگر منتهى مىشود و به عبارتى سادهتر : به دانه دانههاى مكان مىرسد كه از چينش و ترتيب آنها حركت پيدا مىشود و بهواسطه امتدادى كه در حس پيدا مىكند به زمان منطبق مىشود ؟ و يا
اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 226
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٢٦