پس ناچار به علم اعتبار واقعيت دادهايم يعنى صورت ادراكى را همان واقعيت خارج مىگيريم و آثار خارج را از آن علم و ادراك مىشماريم .
و در ميان حالات گوناگون ادراكى : علم ، ظن ، شك ، وهم ، تنها علم مىتواند اين خاصه را داشته باشد ، زيرا در حالات ديگر - غيرحال علم - چون ادراك دو جانبه بوده و متزلزل است نمىتوان به يك جانب گراييده و مستقر شد . موجودى را كه وجودش مظنون يا مشكوك يا موهوم است ، نمىتوان گفت موجود است ولى موجودى كه معلومالوجود بوده و هيچگونه ترديدى در وجودش نداريم ، موجود است ( بىقيد علم ) اگر چه به حسب دقت ، معلومالوجود است . ولى وقتىكه به اين جا مىرسيم ( موجودى كه پيش ماست به حسب دقت موجود نيست بلكه معلوم الوجود يعنى صورت علمى است نه خود موجود خارجى ) باز مىبينيم معلومالوجود ، معلومالوجود است ، نه معلوم ، معلومالوجود و باز هرچه پيش برويم دست خود را به روى واقعيت خارج ( يعنى روى علم به نام معلوم خارجى ) خواهيم گذاشت نه روى علم به واقعيت خارج .
پس بايد قضاوت كرد كه انسان و هر موجود زنده ، هيچ گاه از اعتبار دادن به علم ( مقابل مطلق ترديد ) مستغنى نيست و به حكم اضطرار غريزى به علم اعتبار خواهد داد . يعنى صورت علمى را همان واقعيت خارج خواهد گرفت . ( اعتبار واقعيت علم به اصطلاح اين مقاله - حجيت قطع بهاصطلاح فناصول ) .
و از اين روى ما نمىتوانيم دخالت تازهاى اثباتاً و نفياً در اعتبار علم بكنيم . ما هيچ گاه نمىتوانيم اين اعتبار را از دست علم بگيريم ، زيرا هر گامى كه در اين راه برمىداريم در خط علم راهپيمايى نمودهايم و هيچ گاه نمىتوانيم دوباره به علم اعتبار بدهيم ، زيرا خواه و ناخواه اين اعتبار را در نخستين برخوردى كه با خارج نمودهايم ، به وى دادهايم و انسان نمىتواند در دايرهء زندگى خود به يك نقطه برسد ( براى نمونه ) كه از عمل به علم خالى بوده باشد .
اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 136
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٣٦