بىارزشهايى را ارزش داده . تاريخ از اين گونه حوادث بسيار به ياد دارد . اين نظريه دانشمند واقعبين بود .
و اگر به سوى يك شاعر و يا هر كسى كه با احساسات ويژه خود يك تمثيل و نمود تخيلى را مىسازد نگاه كنيم خواهيم ديد كه براى الفاظ استعارى يا جملههاى تمثيلى خود مطابق دارد و آثار خارجى نيز از آن نتيجه مىگيرد ؛ اگرچه با از ميان رفتن احساسات ويژه همه از ميان مىروند .
از بيان گذشته نتيجه گرفته مىشود :
1 - اين معانى وهمى در ظرف توهم مطابق دارند اگرچه در ظرف خارج مطابق ندارند ؛ يعنى در ظرف تخيل و توهم مثلًا انسان مصداق شير يا ماه است اگرچه در ظرف خارج چنين نيست يعنى در پندار ، حد شير يا ماه به انسان داده شده اگرچه در خارج از آن يك موجود ديگرى است .
2 - اين مصاديق تازه داراى اين حدود هستند تا جايى كه احساسات و دواعى موجودند و با از ميان رفتن آنها از ميان مىروند و با تبدل آنها متبدل مىشوند ؛ چنان كه مثلًا مىتوان روزى يك فرد انسان را از روى احساسات ويژه شير تصور كرد و روزى ديگر بهواسطه بروز احساسات ديگرى موش قرارداد پس اين معانى قابل تغيير مىباشند و با تبدل عوامل وجودى خود « احساسات درونى » متبدل مىشوند .
3 - هر يك از اين معانى وهمى روى حقيقتى استوار است ؛ يعنى هر حد وهمى را كه به مصداقى مىدهيم مصداق ديگرى واقعى نيز دارد كه از آن جا گرفته شده مثلًا اگر انسانى را شير قرار داديم يك شير واقعى نيز هست كه حد شير از آن اوست .
4 - اين معانى وهمى در عين حال كه غيرواقعى هستند آثار واقعيه دارند پس مىتوان گفت اگر يكى از اين معانى وهميه فرض كنيم كه اثر خارجى ( مناسب با اسباب و عوامل وجود خود ) نداشته باشد از نوع اين معانى نبوده و غلط حقيقى يا