بگوييم : ما اصلا اين امور را ادراك نمىكنيم ، چون در خارج وجود ندارند ، در حالىكه ما همهء آنها را ادراك مىكنيم . پس لزوما غير از ظرف خارج ، بايد ظرف ديگرى در ما بوده باشد كه اين امور در آن تحقق يابند ، و آن نيست جز ظرف ذهن كه تمامى امور عدميه در آن يك نحوه ثبوتى پيدا مىكنند و ما قادر به ادراكشان مىشويم ، و چون اين امور عدمى ثبوت خارجى ندارند لذا آنها را متّصف به احكام ثبوتيه كرده و بينشان تمييز مىدهيم ، مثلا مىگوييم ، عدم مطلق غير از اجتماع نقيضين است .
مطلب ديگر اينكه ، آنچه ما تعقل مىكنيم همه از يك سنخ هستند درحالى كه ماهيت اشياء در خارج پراكنده بوده و سنخ واحدى ندارند ، مثلا با قوهء بينايى خود ، درخت ، آب ، خاك و آتش و ساير موجودات را ديده و ادراك مىكنيم .
اگرچه كه تمامى اين امور در خارج ماهياتى جداى از هم و داراى آثار مخصوص به خود مىباشند اما همگى آنها بهعنوان مدركات قوهء بينايى در جان ما متحقق بوده و همگى از يك سنخ مىباشند .
متن
1 ) و لو كان هذا الذي نعقله من الأشياء هو عين ما في الخارج ، كما يذهب إليه القائل بالإضافة ، لم يمكن تعقل ما ليس في الخارج كالعدم و المعدوم و لم يتحقق خطأ في علم .
2 ) و لو كان الموجود في الذهن شبحا للأمر الخارجي ، نسبته إليه نسبة التمثال إلى ذي التمثال إرتفعت العينيّة من حيث الماهية و لزمت السفسطة ، لعود علومنا جهالات ، على أن فعلية الإنتقال من الحاكي إلى المحكيّ تتوقّف على سبق علم بالمحكي و المفروض توقف العلم بالمحكي على الحكاية .