داراى حدود و مشخصات و عوارض شخصيّة مخصوص به خود هستيم و تك تك ما داراى زمان و مكان و قد و حجم و رنگ و وزن مشخص مىباشيم ، در حالى كه ادراك ماهيت حيوان ناطق به عنوان انسان در ذهن به صورت يك كلّى و انسان صرف است كه هيچكدام از عوارض و مشخصات خارجيه فوق را ندارد . از طرفى هم هيچشكى نداريم اين ادراكى كه از حيوان ناطق كردهايم در ظرف وجدان ما و حقيقت جان و ذهن ما يك نحوه تحققى دارد و انسان موجود در ذهن متّصف به وصف كليّت بوده به خلاف انسان در خارج ، كه در خارج انسان كلّى نداريم . چون در خارج ، تشخص و اختلاط بوده و كلى در خارج پياده نمىشود . لذا اگر مىگوييم : « الانسان حيوان ناطق » يا « الانسان كلي » ، « الانسان نوع من انواع الحيوان » ، « الحيوان جنس » و « الجوهر جنس عالي » و امثال ذلك ، معلوم مىشود آن ظرفى كه بايد اين وجودات در آن تحقق داشته باشد ، فقط ذهن انسان مىباشد .
برهان دوم [ درك امورى كه اصلا وجود خارجى ندارند ]
دليل ديگرى كه در اثبات وجود ذهنى تقرير نمودهاند اين است كه ما در موطن ذهن خود امورى را ادراك مىكنيم كه اصلا وجود خارجى ندارند . مثلا مفهوم عدم مطلق و يا مفهوم محال بودن اجتماع نقيضين را ادراك مىكنيم ، در حالى كه در خارج ، چيزى به نام اجتماع نقيضين محال است و مفاهيمى چون شريك البارى و معدوم مطلق و يا حتى عدم مضاف هم نداريم . سؤال اين جاست كه ، پس اين امور عدمى را در كجا تصوّر مىكنيم ؟ و چطور آنها را مىفهميم ؟ و در نهايت ، اينگونه ادراكات ما در كجا و در چه موطنى تحقق پيدا مىكنند ؟ اگر موطن ذهن را قبول نكرده و وجود ذهنى را نپذيريم ، لازمهاش اين است كه