مترتب مىشود ، و اين نحوه از وجود همان چيزى است كه ما آن را وجود ذهنى مىناميم و آن ، علم ما به ماهيات اشياء مىباشد .
2 ) قومى از متكلمين وجود ذهنى را انكار نمودند در نتيجه بعضى از آنها قائل شدند به اينكه علم نوعى اضافهء نفس به معلوم خارجى است .
3 ) و بعضى ديگر - كه به قدماء نسبت داده شده است - مىگويند : به تحقيق آنچه كه هنگام علم به اشياء در ذهن حاصل مىشود شبح آن اشياء است كه آن اشباح حكايت از آن اشياء مىكنند ، كما اينكه عكس از صاحب عكس حكايت مىكند درحالىكه از حيث ماهيت مباين هم هستند .
4 ) و گروهى ديگر قائل به اشباح به همراه مباينت و عدم محاكات از اشياء شدند ، پس طبق نظر قائلين بدين قول خطايى از نفس صورت مىگيرد با اين خصوصيت كه اين خطا يك خطاى منظمى است كه به سبب آن زندگى انسان مختلّ نمىشود ، كما اينكه اگر فرض شود انسانى دائما رنگ قرمز را سبز مىبيند پس دائما آثار رنگ قرمز بر آنچه كه آن را به رنگ سبز مىبيند مترتب مىشود .
نكات تشريحى
1 - مراد از كلمهء « الخارج » در اينجا ، خارج در مقابل ذهن است نه خارجيت مطلقه ، چون خارجيت مطلقه اعم از وجوداتى است كه در خارج تحقق دارند و يا اينكه در ذهن ما موجود مىباشند و ذهن و ذهنيات ما نيز كه به عنوان يك موجود خارجى در متن نظام هستى متكوّن بوده جزئى از اعضاى پيكر بىكران نظام هستى به شمار آمده و قسمى از اقسام خارجيت مطلقه مىباشد .
2 - كلمهء « علم » در عبارت « و هو علمنا بماهيات الاشياء » همان دارايى ذهن ماست كه از خارج حكايت مىكند و لذا به محض اينكه مىگويند « آب » ، ما