از آنجهت كه براى معدوم مطلق يك نحوه ثبوت مفهومى در ذهن فرض مىكنيم و عدم اخبار را به آن نسبت مىدهيم ، از آن به عدم اخبار خبر مىدهيم .
پس دو جهت گوناگون وجود دارد ؛ از آنجهت كه معدوم مطلق در واقع بطلان محض است ، نمىتوان از آن خبر داد و از آنجهت كه يك نوع مصداق فرضى از آن در ذهن داريم ، پس مىتوان از آن خبر داد . به تعبير ديگر به حمل شايع از معدوم مطلق خبر داده نمىشود يعنى نمىتوان براى مصداق معدوم مطلق حكمى يافت ، زيرا معدوم مطلق اصلا مصداقى ندارد . و به حمل اولى از معدوم مطلق خبر داده مىشود يعنى حكمى براى مفهوم معدوم مطلق وجود دارد و آن همان عدم اخبار از معدوم مطلق است .
همچنين است قضيهء « جزيى جزيى است » و قضيهء « اجتماع نقيضين ممتنع است » و قضيهء « شىء يا در ذهن ثابت است و يا در ذهن ثابت نيست » زيرا قضيهء اول ، كلى است چراكه بر جزئيات متعدد صادق است و قضيهء دوم ممكن است چراكه همين قضيه از يك نحوه وجود ذهنى برخوردار است و در قضيهء سوم شيئى كه در ذهن ثابت نيست ، در ذهن ثابت است چراكه بوجود ذهنى عقلا موجود مىباشد . و اجتماع نقيضين در اين قضايا مرتفع است زيراكه جزيى به حمل اولى جزيى است يعنى در اين قضيه مفهوم موضوع و محمول يكى است و جزيى به حمل شايع كلى است يعنى مفهوم اين قضيه بر تمام قضيههاى جزيى صادق است ، و اجتماع نقيضين ممكن است به حمل اولى زيرا يك نحوه ثبوتى از آن در ذهن مفروض است و به حمل شايع ممتنع است و لا ثابت ، در ذهن ثابت نيست به حمل اولى و در ذهن ثابت است به حمل شايع .
و اين اشكال ، اشكالى بود كه تا قبل از جناب صدر المتألّهين ، بسيارى از متكلمين و مشّاء در حل آن به سختى افتاده بودند تا اينكه جناب ملاصدرا با
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 270
مساهمون: داوود صمدى آملى
ص٢٧٠