وجود بوده و غير خارج از آن است . زيرا اگر كثرت مقوّم وجود نباشد يا بايد جزء آن بوده باشد و حال اينكه وجود جزء ندارد و يا اينكه بايد حقيقتى خارج از وجود باشد و حال اينكه خارج از وجود حقيقتى نيست .
4 ) پس براى وجود كثرتى است در ذات خودش . حال آيا اينجا جهت واحدى هست تا اين كثرات به آن رجوع كنند ، بدون اينكه اين كثرات با رجوع نمودن بدان باطل شوند ، تا در اين صورت حقيقت وجود در عين يكى بودن كثير و در عين كثير بودن واحد گردد ؟ و به تعبير ديگر ، آيا حقيقت وجود ، حقيقت مشكّكه ذات مراتب مختلفهاى است كه در هر مرتبهاى ما به الامتياز آن به ما به الاشتراك آن برگردد - همچنانكه اين مطلب به فهلويون نسبت داده شده است - و يا اينكه هيچ جهت وحدتى در كثرت وجود ندارد ، پس وجود حقايق متباين به تمام ذات است بدين معنى كه هركدام از آن حقايق از ديگرى متمايز مىشود به تمام ذات بسيطهاش نه به جزء يا امرى كه خارج از ذاتش باشد - همچنانكه اين مطلب به مشّائين نسبت داده شده است .
5 ) حق اين است كه حقيقت وجود ، حقيقتى است كه در عين يكى بودن كثير نيز هست ، چراكه ما از تمامى مراتب وجود و مصاديق وجود ، يك مفهوم عام بديهى وجود را انتزاع مىكنيم . و ممتنع است كه از مصاديق كثيره بما هى كثيره ، بدون اينكه اين مصاديق به امر واحدى رجوع كنند ، مفهوم واحد انتزاع شود .
نكات تشريحى
1 - عبارت « تارة من جهة ان هذا انسان و . . . » اشاره به حيثيت ماهوى و عبارت « تارة بانّ هذا بالفعل و ذلك بالقوة » اشاره به حيثيت وجودى دارد .
2 - فرمودند : « انّ الوجود متّصف بها بعرض الماهية » زيرا قبلا به عرض رسيد