وجود شىء و عدم آن شك كند در عين حالى كه علم به ماهيت و معناى آن دارد ، مثل اينكه مىگوييم : « آيا اتفاق موجود است يا نه ؟ » و همچنين ممكن است انسانى در ماهيت شيئى مردد باشد اما در عين حال يقين بوجود آن داشته باشد ، مثل اينكه مىگوييم : « آيا نفس انسانى موجود ، جوهر است يا عرض ؟ » و شك كردن در يكى از دو چيز يا يقين داشتن به ديگرى ، مقتضى مغايرت اين دو شىء است .
4 ) و نظير اين گفتار در سستى ، مطلبى است كه به بعضى ديگر نسبت دادهاند و آن اينكه : « مفهوم وجود مشترك لفظى بين واجب و ممكن است » .
5 ) اين گفتار هم رد مىشود به اينكه ما يا از وجودى كه بر واجب حمل نمودهايم ، معنايى را قصد مىكنيم و يا معنايى را قصد نمىكنيم ، اگر معنايى را قصد نكنيم موجب تعطيلى عقل مىشود و اگر معنايى را قصد كنيم يا قصد مىكنيم به آن معنى ، همان مفهومى كه هنگام حمل موجود بر ممكنات از آن فهميده مىشود و يا اينكه قصد مىكنيم به آن معنى ، نقيضش را . بنابر قول دوم لازم مىآيد سلب كردن وجود از وجود هنگام اثبات وجود براى وجود و خداى سبحان برتر از اين اوهام است . و بنابر قول اول هم مطلوب ما ثابت مىشود و آن مشترك معنوى بودن مفهوم وجود است .
6 ) و همانطور كه بعضى از محققين متذكر شدهاند ، حقيقت اين است كه منشاء قول به اشتراك لفظى وجود ، خلط نمودن بين مفهوم و مصداق است ، پس همانا حكم به مغايرت ، در مورد مصداق وجود است نه مفهوم آن .
مفهومى يا حقيقى بودن مباحث اين فصل
مىتوان گفت تنها فصلى كه در نهاية الحكمة راجع به مفهوم وجود بحث