معلول به واسطهء اين كمالات ، معناى خودش را دارد ( هو هو ) و باوجود اين ، واجب نمىشود كه علّت هر شىاى از لحاظ ماهيّت ، متّحد با معلولش باشد ( يعنى علّت و معلول هردو يك ماهيّت داشته باشند ) پس بودن كمالى كه انسان به واسطهء آن ، انسان است اگر براى شىاى موجود بوده و اين كمال ، منطبق بر آن شىء باشد اين موجود بودن و انطباق ، كشف از اين نمىكند كه اين شىء يك فرد از ماهيّت انسان مىباشد به مجرّد اينكه آن ، كمال انسان را واجد است .
و به عبارت ديگر صدق مفهوم انسان بر انسان كلّى ، كه ما آن را تعقّل مىكنيم دلالت نمىكند بر اينكه معقول ما ، فردى از ماهيّت نوع انسان است براى چه جايز نيست كه معقول ما ، واحدى از عقول طوليّه باشد كه در سلسلهء علل قريب يا بعيد انسان قرار دارد براى اينكه اين واحد از عقول طوليّه ، واجد كمال انسان و غيرانسان از انواع است ؟
در اينصورت حمل مفهوم انسان بر اين واحد از عقول طوليّه از قبيل حمل « حقيقه و رقيقه » مىباشد نه حمل شايع ( صناعى ) .
تا اينجا بيان اشكال ، درصورتيكه در جريان قاعدهء اشرف ، داخل بودن اخسّ و اشرف را در تحت ماهيّت واحد نوعى ، شرط بدانيم و امّا اگر در جريان قاعدهء امكان اشرف ، داخل بودن اخسّ و اشرف در تحت ماهيّت واحد نوعى شرط نشده باشد وقوع اشكال در اينصورت بيشتر و روشنتر است ( دقّت كنيد ) . ( زيرا اگرچه قاعده امكان اشرف در محل بحث ، جارى مىگردد و اثبات مىنمايد كه يك موجود مجرّد ، كمالات نوع را دارا است امّا اينكه موجود مجرّد يك فرد از ماهيّت آن نوع مىباشد اثبات آن با اين قاعده ، امكانپذير نيست ) .
تذكّر و يادآورى « 1 »
معناى قاعدهء امكان اشرف را سابقا گفتيم و حاصل آن ، اين بود كه ممكن اشرف ، واجب است كه در مراتب وجود ، از ممكن اخسّ ، اقدم ( مقدّمتر ) باشد و در نتيجه ممكنى كه از
هامش
( 1 ) - تلويحات ص 31 و ص 32 - مطارحات ص 434 و ص 435 - حكمة الاشراق ص 154 - قبسات ص 372 و ص 380 اسفار ج 7 ص 244 و ص 257 . ( شارح )