و لازمه ( و ملاك ) علم به اينكه فعل براى فاعل خير است اينكه فعل براى فاعل كمال بوده و خود فاعل بنفسه مقتضى انجام فعل است زيرا خير مربوط به هرنوعى ، همان كمال مترتّب بر آن نوع مىباشد ، و طبيعت نوعى همان مبدئى است كه مقتضى تحقّق كمال مترتّب بر آن نوع مىباشد و هنگامى كه فرض شود كه فاعل ، عالم است به اينكه آن فعل براى او خير است و كمالى است كه اقتضاى خير بودن را براى او دارد فاعل بسوى آن بذاته برانگيخته مىشود نه به ايجاب غيرفاعل كه مقتضى فعل بوده و فعل را بر فاعل تحميل كند .
پس با ( فرض ) اجبار بر فاعل ، قدرتى وجود ندارد پس قارد هميشه مختار است به اين معنى كه فعل ، تنها با تعيين فاعل متعيّن مىشود نه با تعيين غيرفاعل .
هنگامى كه علم فاعل منتهى شد به اينكه فعل براى فاعل خير است بدنبال آن از فاعل شوقى بسوى انجام فعل پديد مىآيد پس خير ، مطلقا و در هرحال محبوب مىباشد و حتّى به هنگام فقدان خير ، اشتياق به تحقّق آن دارد و اين شوق ، كيفيّت نفسانى است و قطعا غير از آن علمى است كه سابق بر شوق در انسان وجود دارد و بدنبال شوق ، اراده پديد مىآمد و اراده ، كيفيّت نفسانى بوده ، غير از علم به خير بودن فعلى است كه سابق بر اراده ( در نفس انسان ) وجود دارد .
و نيز اراده ، قطعا غير از شوق است و با تحقّق اراده ، فعل محقّق مىشود فعلى كه عبارت است از تحريك عضلات به واسطهء قوّهء عامله كه در عضلات پخش شدهاند .
مطالب بالا ما را به كشف معناى قدرت و قيود موجود در تعريف آن هدايت مىكند و حاصل قيود در معناى قدرت به اينترتيب است :
1 - مبدئيّت قدرت براى فعل .
2 - علم به اينكه فعل براى فاعل خير مىباشد .
3 - علم به خير بودن فعل براى فاعل علمى ، ملازم است با بودن فاعل داراى اختيار در فعلش .
4 - شوق به فعل .
5 - ارادهء فعل .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 549
مساهمون: الشيخ حسين الحقاني
ص٥٤٩