نيست : يا علّت اين صفات ، همان ذات است در اينصورت ذات علّت ، متقدّم بر اين صفات و افاضهدهندهء اين صفات مىباشد درعينحال ، ذات ، فاقد اين صفات مىباشد ( چون فرض كرديم كه اينها زائد بر ذاتاند ) و اين نيز محال است ( زيرا فاقد شىء چگونه معطى آن ميتواند باشد ؟ ) و اگر علّت اين صفات غيرذات باشد پس اين صفات ، واجب بالغير مىباشند و واجب بالغير بودن اينها به واجب ديگرى است غير از واجبى كه متّصف به اين صفات است ( و در نتيجه ، تعدّد واجب لازم مىآيد ) و چنان كه گذشت براهين وحدانيّت واجب بالذات تعدّد واجب را باطل مىسازد .
وجه دوّم :
در بطلان قول اشاعره اينكه لازمهء اين قول ، نياز واجب بالذّات در اتّصافش به صفات غيرخودش مىباشد و بديهى است كه نياز واجب بهر كيفيّتى كه باشد ، منافات دارد با وجوبى كه واجب بالذّات دارد .
وجه سوّم :
در بطلان قول اشاعره اينكه : لازمهء اين قول اين است كه واجب ، در ذاتش فاقد صفات كمال باشد و سابقا گذشت كه واجب بالذّات صرف وجودى است كه هيچ كمال وجودى را فاقد نيست .
بطلان قول كراميّه :
قول منسوب به كراميّه اين بود كه اين صفات ، زايد بر ذات بوده ، حادث مىباشند ( نه قديم چنان كه اشاعره به آن معتقدند ) .
وجه بطلان اين قول ، اين است كه لازمهء آن ممكن بودن اين صفات و نياز آنها به علّت است و علّت نيز ، يا ذات است و لازمهء آن اين است كه ذات به جهت ذاتش ( لنفسها ) افاضهكنندهء صفاتى باشد كه ذاتش فاقد آن مىباشد و محال بودن اين نيز ثابت شده است و