آن دخالتى ندارد ( صغرى ) و باز عقل درك مىكند كه آنچه كه داراى اين وضعيّت است ، در خارج از نفس انسانى موجود است ( كبرى ) و عقل با سلوك علمى ( و قياس منطقى ) از يكى از دو امر متلازم به ديگرى ميرسد و نتيجه ميگيرد كه آنچه را كه حسّ ( و حواس ما ) به آن رسيده و نايل شده ، در خارج از نفس انسانى موجود است .
آنچه را كه گفتيم و گذشت اين بود كه علم به شىء داراى سبب ، متوقّف است بر علم به سبب آن و امّا آنچه كه اصلا سبب ندارد ثبوت آن تنها از طريق ملازمات عامّه معلوم مىگردد ( يعنى از علم به يكى از دو امر متلازم ، علم به ديگرى پيدا مىشود ) همانطور كه در صناعت برهان اين ، ثابت و مسلّم است .
پس بين بودن شىء مستقلّ از شىء ديگر بطوريكه براى اين در آن اصلا دخالتى نيست و بين بودن اين شىء مغاير با آن شىء و بودن اين شىء خارج از آن شىء اين دو ، دو صفت عامّهء متلازم با يكديگرند و سببى براى اين دو صفت متلازم نيست بلكه ملازمهء اين دو ، ذاتى است ( زيرا آن دو در خارج عين يكديگرند و تلازم حاصل در ذهن ، از عينيّت اين دو با هم در خارج پديد مىآيد ) چنان كه ساير موضوعات حكمت الهى و وجود شىء محسوس در خارج از نفس از مصاديق اين دو امر متلازم مىباشد كه عقل از يكى از اين دو امر متلازم ، منتقل به ديگرى ميگردد .
و اين ملازمه نظير ملازمهء ذاتى بين شىء و ثبوت شى لنفسه مىباشد و ثبوت اين شىء لنفسه از مصاديق اين ملازمه است و علم به آن ، متوقّف بر سببى نيست .
از مطالب گذشته ظاهر شد كه بحث از مطلوب و استدلال به آن و علم به آن ، بطور كلّى در هر موردى دو راه دارد :
يكى اينكه از طريق سبباش به آن ، علم پيدا كنيم اين ، در صورتى است كه آن شىء داراى سبب باشد .
ديگرى از طريق ملازمات عامّه ( يعنى از طريق علم به يكى از دو امر متلازم ، علم به ديگرى پيدا كنيم ) . و اين ، در صورتى است كه آن شىء داراى سبب نيست و اما سلوك به علّت ( و وصول به آن ) از طريق معلول مفيد هيچ علمى در رابطه با علّت نيست .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 421
مساهمون: الشيخ حسين الحقاني
ص٤٢١