اينكه در خارج بوده و آثار خارج بر آنها مترتّب است مىباشد پس اين نوع از علوم اعتبارى ، داخل ذهن نمىشود كه حيثيّت واقعى آن ، همان حيثيّت عدم ترتّب آثار خارج بر آن است زيرا داخل شدن اين نوع علم اعتبارى در ذهن ، مستلزم انقلاب آن ، از واقعيّت و حيثيّتى است كه همراه آن مىباشد مثل وجود و صفات حقيقى وجود مثل وحدت و وجوب و مثل اين دو از قبيل فعليّت و نظير اينها از امور و صفات عامّ وجود كه در فلسفه از آنها بحث مىشود ( زيرا وجود و صفات حقيقى وجود كه عين خارجيّت خارجى است اگر داخل در ذهن شده و از امور ذهنى باشند معنايش اين است كه وجود خارجى از واقعيّت و خارجيّت خود منقلب شده ، تبديل به ذهنيّت يعنى چيزىكه داراى آثار خارجى نيست بشود و اين نيز عقلا محال است .
و يا حيثيّت مصداق آنها ، حيثيّت اينكه در خارج محقق نشوند مثل عدم و در نتيجه چنين امورى نيز داخل در ذهن نمىشود ( و ظرف آن ، ذهن نيست ) و گرنه منقلب مىگردد به مفهومى كه وجود خارجى را قبول مىكند ( در حالى كه فرض كرديم براى چنين مفاهيمى ، وجود خارجى نيست ) .
پس آنچه را كه براى آن ، وجود خارجى نيست وجود ذهنى نيز نيست .
[ قسم دوّم : مفاهيمى هستند كه حيثيّت مصداق آنها همان حيثيّت بودن آنها در ظرف ذهن است ]
قسم دوّم : از علوم اعتبارى ، مفاهيمى هستند كه حيثيّت مصداق آنها همان حيثيّت بودن آنها در ظرف ذهن است مثل مفهوم كلّى و جنس و فصل ، اين مفاهيم در خارج موجود نمىشوند و گرنه از حيثيّت واقعى خودش منقلب گرديده ، ديگر حيثيّت مصداق آن تنها ، حيثيّت وجود ذهنى آن نخواهد بود .
اين قسم از مفاهيم ، مفاهيم معلوم ذهنى مىباشند و لكن از لحاظ مصداق يا خارجيّت محض بوده ، اصلا داخل در ذهن نمىشوند مثل وجود و آنچه ملحق بوجود مىشود ( از قبيل وحدت و فعليّت و غير اين دو ) و يا مصداق آن بطلان محض مىباشد مثل عدم و يا مصداق آن ، ذهنيّت محض بوده ، اصلا راهى بخارج ندارد پس اين مفاهيم ، از خارج منتزع نيستند پس اين مفاهيم ، ماهيّات موجود نيستند بنحويكه يك مرتبه ، موجود ، بوجود خارجى باشند و مرتبهء ديگر موجود بوجود ذهنى و لكن اين نكتهء مسلّم است كه اين مفاهيم از مصاديق ، انتزاع شدهاند .
گواه و شاهد بر اين گفتار اين است كه اين مفاهيم ، علوم حصولى بوده ، آثار خارجى بر