سه نتيجه :
از مطالب گذشته سه نتيجه گرفته مىشود : اولا : مفاهيمى كه هم بر واجب و هم بر ممكن هردو حمل مىگردد مثل علم و حيات ، همهء اينها اعتبارى هستند و گرنه لازم مىآيد كه واجب الوجود ، داراى ماهيّت ، بشود ( و آن نيز محال است ) .
ثانيا : مفاهيمى كه بر بيشتر از يك مقوله حمل مىشوند مثل حركت ، اين مفاهيم ، اعتبارى هستند و گرنه لازم مىآيد كه بيش از يك جنس ، داشته باشند و اين نيز محال است .
ثالثا : كلّيهء مفاهيم اعتبارى ، براى آنها ، حدّى نيست و در حدّ ماهيّتى نيز بهعنوان جنس ، اخذ نمىشوند و همچنين ساير صفات مخصوص ماهيّات مثل كلّيت ، اعتبارى بوده و براى آنها حدّى نيست و در حدّ ماهيّتى نيز بهعنوان جنس ، اخذ نمىگردند مگر با نوعى توسّع در معناى حدّ جنس .
در اصطلاح فلاسفه براى « اعتبارى » غير از معانى كه گذشت معانى ديگرى است كه از بحث ما خارجاند :
معناى اوّل : اعتبارى در مقابل اصالت يعنى ذاتى كه منشأ آثار است و در مبحث اصالت وجود و ماهيّت از آن بحث مىشود .
معناى دوّم : عدم وجود جداگانه و مستقلّ در برابر غير خودش در مقابل معناى حقيقى كه براى آن ، وجود مستقلّ جداگانهاى است مثل اعتبارى بودن « مقولهء اضافه » كه بوجود طرفيناش موجود مىگردد بخلاف جوهر كه موجود فى نفسه و مستقلّ مىباشد .
معناى سوّم : معناى تصوّرى يا تصديقى است كه براى آن در ماوراء ظرف عمل ، تحقّقى نيست . و برگشت و مرجع اعتبار اين معناى اخير ، به عاريه گرفتن ( و استخدام ) مفاهيم نفس الامرى حقيقى با همهء قيود و حدودش براى انواع اعمال ، اعمالى كه همان حركات گوناگون نفس و آثار و متعلّقات آنها مىباشد براى رسيدن به لازم آنكه همان غايات و اهداف مطلوب و موردنظر در حيات و زندگى مىباشد مثل اعتبار رياست براى رئيس قومى ، براى اينكه رئيس قوم نسبت به جماعت خويش به منزلهء سر از بدن مىباشد از اين جهت كه تدبير امور مىكند و اعضاء و جوارح را براى اعمال واجب و ضرورى ، هدايت و راهنمائى