( يعنى نمىشود فاعل كه امر مادّى است وجودش ، ضعيف باشد و امّا فعلش كه افاضهء صور علميّه است قوىتر باشد و اين نيز محال است ) .
علاوه بر اين ، فعل علل مادّى مشروط به وضع است ( يعنى هر علّت مادّى در وضعيّت خاصّى ، فاعليّت دارد ) و براى مجرّد ( چون مادّى نيست ) وضعى نيست .
( حال كه افاضهكننده ، نمىتواند دو احتمال اوّل باشد چنان كه بيان شد پس ناچار افاضه كننده ، يك موجود مجرّد خواهد بود ) پس متعيّن شد كه افاضهكنندهء اين صور عقلى ، جوهر مجرّد عقلى است و اين جوهر عقلى كه فلاسفه آن را « عقل فعّال » مىنامند ، از ميان عقول مجرّد ، بيشتر به جوهرى ، كه ( يعنى نفس انسانى كه ) طلب فيض از او مىكند نزديكتر است ، در اين جوهر مجرّد جميع صور عقلى ، بهعنوان عقل اجمالى ، جمع شده و اين جوهر مجرّد ، با نفس انسانى كه مستعدّ براى تعقّل است يكنوع اتّحادى پيدا مىكند و به قدر استعداد و آمادگى براى دريافت صور عقليّه از جوهر مجرّد عقلى ، كسب فيض مىكند و صور عقليّه را دريافت ميدارد .
اشكال
اگر قبول كنيم كه صور علمى كلّى ، به افاضهء جوهر مفارق از مادّه به جهت برهانى كه در بالا گفته مىشود انجام مىگيرد و لكن چه دليل وجود دارد كه جميع صور علمى عقلى ، به يك عقل شخصى ، نسبت داده شود ؟ چرا آن را به عقول كثيرهاى كه ماهيّات گوناگون دارند نسبت داده نشده ؟ به اين ترتيب كه هريك از صور ، به جوهر مفارقى نسبت داده شود كه غير آن ديگر باشد و يا طائفهاى و مقدارى از صور ، به عقلى نسبت داده شود غير از آن عقلى كه طائفهء ديگر از صور به آن نسبت داده مىشود .
پاسخ
دليل آن ، در مباحث گذشته ، روشن گرديد و گفتيم كه هرنوع مجرّد ، منحصر در يك فرد است و لازمهء آن ، اين است كه سلسلهء عقولى كه برهان ، آن را ثابت مىكند و نيز وجود