و با حسّ ، راهى براى نيل و درك ( معناى ) جوهر از اين جهت كه جوهر است ندارد پس صورت ذهنى جوهر ، مأخوذ است امّا از طريق حسّ و اتّصال آن با خارج ، ادراك نشده است .
پاسخ
اما صور ذهنى كه از طريق احساسهاى باطنى اخذ شدهاند مثل حبّ و بغض و غير اين دو منشأ پيدايش آنها براى نفس و اخذ آنها ، همان ادراكى است كه نفس از صفات مذكور بوجود خارجى آنها در نفس دارد پس در حقيقت ، اتّصال با خارج در اين صفات محفوظ مىباشد .
امّا در مورد جوهر آنچه گفته شد كه براى حسّ ظاهر و باطن ، راهى براى شناختن جوهر و نيل به آن وجود ندارد حقّ بوده ، شكّى در آن نيست منتها براى نفس در ابتداى كارش تنها علم حضورى به خودش مىباشد و به وسيله اين علم ، به وجود خارجى خود نفس ميرسد و خود را مشاهده كرده ، خود را مىيابد سپس از اين معلوم حضورى ، نفس ، صورت ذهنى اخذ مىكند همانطور كه ساير صور ذهنى را از معلومات حضورى اخذ ، مىكند چنان كه گذشت و بعد از آن نفس ، صفات و اعراض قائم به نفس را اساس مىكند و ضمنا مشاهده مىكند كه اين صفات ، بالذّات ، نيازمند نفس هستند كه براى اين صفات و اعراض ، موضوع بوده و باز مشاهده مىكند كه خود نفس ، قائم بالذّات خود بوده ، نياز به چيزى ندارد كه نفس قائم به آن باشد و بعد از همهء اينها ، نفس ، صفات عرضى را مىيابد كه هجوم بر نفس مىآورند و از خارج بر نفس عارض مىشوند پس نفس از آنها ، منفعل مىشود و نفس مىبيند كه اينها ، مثل و مانند اعراض معلوم براى نفس هستند كه قائم به آن مىباشند . و بديهى است كه ( ساير اعراض كه هنوز به آنها نرسيده ، مشابه اينها مىباشد زيرا ) حكم امثال يكى بوده متّحد مىباشند .
و از اينجا ميتوانى حكم كنى كه براى اين صفات و اعراض قائم به نفس ، موضوعى است كه اينها همه به آن ، قائم هستند همانطور كه نفس براى صفات عرضيّه خودش ، موضوع مىباشد و از اين مقدّمات تحليلى ، مفهوم جوهر به اين نحو حاصل گردد كه : « جوهر ، ماهيّتى است كه هنگامى كه در خارج موجود شود موجود مىشود در حالى كه مستقلّ است نه اينكه