پس بودن معلول موجود براى علّتش ، تنها به مقوّمش كه همان وجود علّت است تمام مىشود پس معلوم علّت ، همان خود علّت و نفس آن مىباشد از جهت اينكه وجود معلول ، به علّت خويش ، متقوّم است .
پس علّت ، در حقيقت ذات خويش را تعقّل مىكند و معلول ، خارج از آن نمىباشد نه به اين معنا كه معلول جزء علّت بوده و علّت ، مركّب از معلول ( و غير آن ) مىباشد و حمل بين علّت و معلول از قبيل حمل معلول ( بر علّت ) در حال تقوّم معلول بر علّتش مىباشد و اين ، نوعى از « حمل حقيقه » و « حمل رقيقه » « 1 » مىباشد ( و در حقيقت معلولى كه تجلّى علّت بوده و مرتبهء ضعيف علّت به شمار مىرود بر مرتبه قوىّ علّت حمل مىگردد و اين نوع حمل يكى از انواع حمل بوده و در اصطلاح عرفا نوعى از امدادها و فيوضات خداوند بر انسان مىباشد ) .
و نظير اين كلام در علم به وجود رابط نيز ، جارى مىگردد پس هر معلوم رابطى ( يعنى معلومى كه وجود آن از قبيل وجود رابطى است و استقلال ندارد ) معلوم است به علم به موجود مستقلّى كه اين ( وجود ) رابطى به آن تقوّم دارد ( تا اينجا مربوط به موردى است كه عالم ، همان علّت و معلوم ، همان معلول است ) .
امّا در مورديكه عالم همان معلول و معلوم همان علّت باشد در اين صورت از طرفى دو چيز واجب و لازم است و جمع بين آن دو نتيجهاى ببار مىآورد .
دو چيز واجب و لازم عبارتند :
1 - وجود معلوم براى عالم واجب است .
2 - در وجود رابط محال است كه شىاى براى آن موجود باشد ( و چون وجود معلول از قبيل وجود رابطى است پس جايز نيست كه وجود علّت براى معلول كه وجود رابطى دارد موجود بشود ) و نتيجه اين دو و جمع بين اين دو ، اين مىشود كه وجود علّت براى معلول ( كه
هامش
( 1 ) - « رقيقه » در اصطلاح عرفا عبارت از لطيفهء روحانى است كه واسطه ميان دو چيز است مانند امداد فيوضات و اصل از حقّ بخلق كه آن را رقيقه نامند . « كشاف اصطلاحات الفنون » ص 512 « دستور العلماء » ج 2 ص 142 . ( شارح )