عالم باشد در اينصورت ، عالم با معلوم متّحد مىباشد زيرا ممتنع است كه شىاى هم موجود لنفسه باشد و هم موجود لغيره ( اين دو معنا ، دو معناى متناقض بوده ، باهم در يكجا و در يك لحظه ، موجود نمىگردند ) .
و امّا اگر معلوم حصولى ( در ذهن ) وجود او براى غيرخودش ( يعنى لغيره ) باشد غيرى كه عبارت از موضوع است و در عين حال ( موجود لغيره ) نيز با اين غير ( كه موضوع خودش مىباشد ) متّحد باشد ( براى اينكه هر عرضى با موضوع خود اتّحاد وجودى دارد ) در اين صورت عالم با چيزىكه اين غير با آن متّحد مىگردد متّحد مىشود ( زيرا وجود معلوم ، لغيره مىباشد پس وجود معلوم با موضوع خود متّحد مىباشد و خود موضوع نيز با وجود عالم اتّحاد دارد و در نتيجه وجود معلوم با وجود عالم متّحد مىشود ) و نظير اين كلام در معلوم حضورى در رابطه با عالم به آن ، جارى مىگردد .
اشكال : « 1 »
در مباحث وجود ذهنى گذشت كه معناى اينكه علم حصولى از مقولهء معلوم است اين است كه معنا و مفهوم مقوله در علم مأخوذ باشد يعنى مقوله بر آن علم به حمل اوّلى صادق بيايد ( به اين معنا كه با مقوله از لحاظ معنا و مصداق يكى باشند ) و حمل ميان آن دو از قبيل شايع ( صناعى ) نباشد كه ملاك و معيار آن ، اندراج ماهيّت تحت مقوله بوده و آثار مقوله بر آن ماهيّت مترتّب باشد و از جمله آثار ، بودن وجود « لنفسه » و يا بودن وجود « لغيره » مىباشد پس ( از باب مثال ) جوهر ذهنى از اين جهت كه ذهنى است جوهر نيست كه به حمل شايع موجود لنفسه باشد و نيز عرض ذهنى از اين جهت كه ذهنى است عرض نيست كه به حمل شايع موجود لغيره باشد و بطور كلّى معنائى ندارد براى اتّحاد عاقل كه عبارت است از موجود خارجى كه آثار « خارج » بر آن مترتّب است با معقول ذهنى كه تنها مفهوم ذهنى بوده ، آثار خارج بر آن مترتّب نمىشود ( تا اينجا اشكال در مورد علم حصولى بود ) .
هامش
( 1 ) - مبداء و معاد ص 34 . ( شارح )