[ نتيجهء دوّم : اينكه براى هر حركت هرنوع حركتى كه مىخواهد باشد زمانى است ]
نتيجهء دوّم : اينكه براى هر حركت هرنوع حركتى كه مىخواهد باشد زمانى است خاصّ آن حركت كه با تشخّص حركت ، زمان نيز متشخّص بوده و ( مقياس حركت بوده ) آن را تقدير و اندازهگيرى مىنمايد و با اين ، منافاتى ندارد كه ما زمان بعضى از حركات را ، مقياس براى اندازهگيرى حركات ديگرى قرار ميدهيم همانطور كه زمان حركت يوميّه ( يك روز يا يك شبانهروز ) را مقياس اندازهگيرى حركات ديگر قرار ميدهيم حركاتى كه حوادث آفرينش كلّى و جزئى ، متضّمن آن حركات مىباشد سپس اين حركات ( و حوادث واقع در آنها ) را بر اجراء اين زمان كه آن را مقياس سنجش قرار دادهايم از قبيل قرنها و سالها و ماهها و هفتهها و روزها و ساعتها و دقيقهها و ثانيهها و غيراينها از اجزاء زمان ، تطبيق ميدهيم و حوادث را با اجزاء زمان مىسنجيم .
[ 2 . نسبت زمان به حركت ]
امر دوّم : اينكه نسبت زمان به حركت ( مثل نسبت جسم تعليمى ( حجم ) به جسم طبيعى بوده و اين نسبت از قبيل نسبت ( شىء ) معيّن مثل جسم تعليمى به ( شىء ) مبهم ( مثل جسم طبيعى ) مىباشد .
[ 3 . انقسام زمان به اقسامى همانند حركت ]
امر سوّم : اينكه همانطور كه حركت ، منقسم به اقسامى مىشود كه براى آنها ، حدود مشتركى است و بين اين حدود تنها فاصلههاى بالقوّهاى است كه عبارت از آنيّات مىباشد همچنين زمان ، منقسم مىشود به اقسامى كه براى آنها ، حدود مشتركى است و بين اين حدود جز فاصلههاى بالقوّه كه عبارت از آنيّات است شىاى موجود نيست پس « آن » طرف زمان ( و انتهاى آن ) است همانطور كه نقطه ، طرف خطّ ( و انتهاى آن ) مىباشد .
و بديهى است كه طرف زمان ( و انتهاى آن ) و نيز طرف خطّ ( يعنى نقطه ) يك امر عدمى بوده و تنها خطّ و بهرهء او از وجود اين است كه آن ، منتسب است به چيزى موجود ( مثل زمان و خطّ ) به اينكه اين امر عدمى ، طرف آن يعنى ( زمان يا خطّ ) مىباشد .
و از اينجا ظاهر مىشود كه توالى و تتالى ( يعنى دنبال هم واقع شدن ) آنات ( به نحوى كه هيچ زمانى ميان آنها متخلّل نباشد ) ممتنع است زيرا « آن » از زمان جز فاصلهء عدمى بين دو قطعه از زمان نيست و چيزى كه حالتش چنين باشد از آن ، دوتا محقّق نمىشود جز اينكه بين ايندو ، قطعهاى از زمان واقع گردد .