شده يكى مىباشد و اگر مادّهء فعليّت جديد ، مغاير با مادّهء فعليّت سابق بوده باشد لازم مىآيد كه مادّه ، حادث گردد با حدوث فعليّت حادث و لازمهء آن امكان ديگرى براى مادّهء حادث است و مادّهء ديگرى براى اين مادّهء حادث و ما كلامى را كه در بالا گفتيم به اين دو ( امكان جديد و مادّهء جديد ) نقل مىكنيم و اين نقلها تا بىنهايت ادامه پيدا مىكند و نتيجه آن ، اين مىشود كه براى حادث واحد ، امكانها و مادّههاى غيرمتناهى باشد و اين نيز محال است
و نظير اين اشكال ( يعنى براى حادث واحد ، امكانها و مادّههاى غيرمتناهى باشد ) لازم مىآيد اگر فرض كنيم براى مادّهء ( حادث با حدوث فعليّت حادث ) حدوث زمانى باشد ( نه قدم زمانى ، به اين ترتيب كه اگر مادّهء اولى يعنى هيولاى اولى حادث زمانى باشد لازم مىآيد مادّهاى قبل از آن مادّه ، موجود باشد و آن ماده ، نيز چون حادث زمانى است بايد متأخّر از مادّهء ديگرى و همينطور ادامه مىيابد و در نتيجه تسلسل در سلسلهء علل مادّى پديد مىآيد و آن نيز محال مىباشد ) .
چند نتيجه در اين فصل :
از مطالب گذشته در اين فصل چند امر نتيجه مىشود :
امر اوّل : نسبت بين مادّه و بين قوهء ( فعليّتى ) كه مادّه حامل اين قوّه است مثل نسبت جسم طبيعى ( يعنى قابل ابعاد سهگانهء عمق و طول و عرض ) به جسم تعليمى است ( يعنى جسمى كه در خارج محقّق بوده و طول و عرض و عمق خاصّ خود را دارا است كه در مقام تعليم از اين ويژگى استفاده مىكنند ) پس قوّهء ( فعليّت ) شىء خاصّ ، قوّه مادّهء مبهم را ، معيّن و مشخّص مىسازد .
امر دوّم : اگر حوادث زمانى از قبيل جواهر باشند حدوث آنها از تغيّير در صور ، منفكّ نمىگردد و اگر از قبيل اعراض باشد حدوث آنها از تغيّر در احوال ، جدا و منفّك نمىگردد .
امر سوّم : قوهء ، دائما قائم به فعليّتى است و مادّه ، دائما قائم است به صورتى كه مادّه را حفظ مىكند حال اگر صورتى بعد صورتى حادث گردد صورت جديدى بجاى صورت سابق جايگزين شده و مادّه را قوام مىبخشد .