واحد نيست و اين ، با قول فلاسفه كه هر موجودى واحد است متناقض است .
دفع توهّم
اين توهّم ، مدفوع است به اين طريق كه براى واحد ، دو اعتبار است :
« اعتبار فى نفسه » بدون قياس بعضى از مصاديق آن به بعض ديگر ، در اين صورت ، واحد با موجود از حيث مصداق مساوق است و واحد مصاديق موجود را كه برخى واحد و برخى كثير است فرامىگيرد ( و اشكالى در اين ، وجود ندارد ) .
( اعتبار دوّم ) اعتبار شىء با قياس بعضى از مصاديق آن با بعض ديگر پس در اين صورت ، مصاديقى وجود دارد كه معناى عدم انقسامى كه در مصاديق ديگر وجود دارد در اين مصاديق وجود ندارد مثل كلمهء « عشره » زيرا معناى عدم انقسامى كه در واحد ، وجود دارد در خود عشره ، وجود ندارد گرچه ممكن است معناى عدم انقسام در آن وجود داشته باشد اگر عشره را به عشرات قياس كنيم پس ( در مثال عشره در قياس به عشرات ) كثيرى كه واحد نيست همان مقيس ( قياس شده يعنى عشرات ) است از اين جهت كه ( عشرات ، مقيس است و مقابل كثير ، واحد است به اعتبار دوّمى يعنى عشره در قياس به عشرات ) امّا واحد به اعتبار اوّل ( يعنى اعتبار فى نفسه ) ، شامل هم واحد و هم كثير كه قسيم هم هستند مىشود .
و نظير اين انقسام ، انقسام مطلق موجود به « ما به القوّه » و « ما بالفعل » است با اينكه « ما بالفعل » مساوق مطلق موجود است .
و ( نظير اين انقسام ) انقسام وجود ، به وجود ذهنى كه آثار خارج بر آن مترتّب نمىشود و وجود خارجى است كه آثارى نيز بر آن ، مترتب مىشود با اينكه وجود خارجى كه آثار خارج بر آن مترتب مىشود ، مساوق با مطلق وجود است .
پس همه اين مطالب ، از آثار مختلف تشكيكى است كه براى حقيقت وجود قابل تشكيك ، وجود دارد .