مىشود ، ( و از بعضى از وجوه تقسيم نمىپذيرد ) داخل در تعريف واحد بشود .
و تعريف كثير ، به اين نحو كه موجودى است منقسم مىشود از اين جهت كه منقسم مىشود « الكثير ، هو الّذى ينقسم من حيث انّه ينقسم » .
پس نتيجهء اين بحث ، اين شد كه موجود ، به واحد و كثير منقسم مىگردد و واحد و كثير ( از آنجا كه دو قسم از موجود مطلق بوده ، قسيم يكديگر مىباشند ) دو معناى متباين هستند ( يعنى كه ) يكى ، مباين ديگرى ، مىباشد .
تذكّر :
فلاسفه گفتهاند كه وحدت ( به ملاحظهء مصداق ) مساوق و مساوى با وجود است « 1 » پس ، هر موجودى ( در خارج ) واحد است از اين جهت كه موجود است حتّى كثرت موجود از اين جهت كه ( در خارج ) موجود است كثرت واحدى است .
و گواه بر اين گفته ( كه كثرتى كه در خارج موجود است از اين جهت كه موجود است يك كثرت است مثل يك ده تا و دو ده تا و غير اين دو ) عروض عدد بر كثرت است ( مثل اينكه گفته مىشود : يك كثرت و دو كثرت و سه كثرت و يك دهتا ، دو دهتا و سه دهتا و همينطور . . . )
توهّم اوّل !
چه بسا ، توهّم مىشود كه منقسم شدن موجود به واحد و كثير با مساوق بودن موجود با واحد ، تنافى دارد .
بيان توهّم ( و تنافى ) اينكه كثير ، از اين جهت كه كثير است ، موجود مىباشد به جهت انقسامى كه موجود به واحد و كثير دارد و كثير از اين جهت كه كثير است واحد نيست .
نتيجهء اين دو مطلب ( و جمعبندى آن دو ) اين مىشود كه بعضى از موجودها مثل كثير
هامش
( 1 ) - شوارق فصل دوم مسأله هفتم ص 169 - اسفار ج 2 ص 91 و 90 ( شارح )