متلبّس به آن بود ، منتقل به عارض ديگر در ميان نوع خود و يا جنس خود مىشود .
خاتمهء فصل و نتيجهء آن :
از آنجا كه « صورت نوعى » مقوّم « مادهء » دوّم خودش كه جسم است مىباشد و جسم نيز ، مركّب از مادّه ( يعنى هيولى ) و صور جسميّه ، است در نتيجه ، صورت نوعى ، علّت فاعلى جسم بوده ، مقدّم بر آن مىباشد همانطور كه صورت جسميّه ، در علّيت براى مادّه اوّليه ، شريك مىباشد .
از اين گفتار دو نتيجه حاصل مىشود :
اوّل : اينكه وجود ، در ابتداء براى صورت نوعى محقّق است و با وجود تحقّق صورت ، صورت جسميّه تحقّق پيدا مىكند و بعد از آن ، « هيولى » با وجود صورت كه فعليّت پيدا مىكند موجود مىشود .
دوّم : اينكه صور نوعى ، در تبدّلات عارض بر جسميّت ، جسميت را به حال خود نگه نمىدارد بلكه با وجود صور نوعى و تحقّق آن ، موجود مىشود سپس اگر صورت جسمى به صورت ديگر ، تبدّل پيدا كند كه با صورت قبلى به حسب نوع مخالف باشد ، جسم با بطلان آن ، باطل مىشود سپس با پيدايش صورت بعدى ، جسميّت ديگرى پيدا مىشود .