نظير اين بيان ، به عينه ، در مورديكه فلاسفه نفس را يك نوع از جوهر به شمار آوردهاند جارى است .
علاوه بر اين ، فلاسفه با برهان ثابت كردهاند كه نفس انسانى ، جوهر مجرّدى است كه بعد از مفارقت از بدن ، باقى است و معلوم است ( كه نفس ناطقه ، صورت انسان است كه به همان صورت خود ( به عينها ) به نحو لا به شرط ، مأخوذ بوده ، و فصل ماهيّت انسان مىباشد .
پاسخ :
حكم مفاهيم ، به اختلاف اعتبارات عقلى كه به آن عارض مىشود ، مختلف مىباشد و در مبحث « الوجود لنفسه و لغيره » گذشت كه « وجود فى نفسه » همان ، چيزى ، است كه ماهيّت شىء از آن انتزاع مىشود و اما اعتبار وجود يك شىء براى شىء ديگرى ، ماهيّت از اين ( جنبه ) ، از آن ابدا انتزاع نمىشود گرچه وجود آن براى غير خودش ، عين وجود آن « فى نفسه » مىباشد ( اين ، يك اصلى بود كه سابقا آن را بيان كرديم . )
و ( با توجّه به اين اصل مىگوئيم كه ) فصل ، مفهومى است كه به جنس نسبت داده مىشود و حيثيّت آن ، مميّز ذاتى بودن براى نوع و وجود آن براى جنس است پس براى فصل از اين جهت كه فصل است ماهيّتى نيست و اين است معناى قول فلاسفه :
لازمهء عرض عامّ بودن جنس براى فصل و عرض خاصّ بودن فصل براى جنس ، اين نيست كه فصول جواهر نيز ، از قبيل جواهر ، باشند به اين معنا كه فصول جواهر ، مندرج تحت معناى جواهر باشند مثل اندراج انواع ، تحت جنس خودشان ، بلكه اينها ، از قبيل اندراج « ملزومها » تحت لازم خودشان مىباشد كه هرگز ، لازم در ماهيّت ملزومها داخل نمىشود .
امّا صورت جسميّه از اين جهت كه مقّوم مادّه است و نسبت به مادّه « به شرط لا » مأخوذ است پس بين آن دو ( يعنى صورت و مادّه ) « حمل اوّلى » نيست پس صورت جسميّه داخل در جنس نيست و گرنه ، صورت جسميّه ، نوع محسوب شده ، عين جنس مىباشد و در اين صورت ( كه صورت جسميّه نوع محسوب شده ، عين جنس باشد ) حمل بين آن دو ( يعنى صورت و مادّه ) « اوّلى » مىشود و اين ، خلاف مفروض است . ( چنان كه در بالا گفته شد كه حمل