تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
منطقى است مثل بودن انسان داراى نفس ناطق براى نوع انسان ، فصل مىباشد و اين معنا از فصل را « فصل اشتقاقى » مىنامند .

حقيقت نوع به چه چيز تمام مىشود ؟

فصل اخير ، تمام حقيقت نوع است زيرا فصل اخير ، محصّل جنس بوده ، آن را تقسيم و به صورت نوع درمىآورد پس آنچه از فصول ( و قيود ) در اجناس نوع و فصول ديگر آن بر وجه ابهام ، اخذ شده است در فصل اخير ، بر وجه تفصيل ، اخذ شده است و نتيجهء آن ، اينكه نوعيّت نوع به فصل ، محفوظ است گرچه برخى از اجناس آن ، تبدّل پيدا كرده باشد . از اين‌رو در مركّبات مادّى مثل انسان اگر صورت نوع كه همان فصل « به شرط لا » مىباشد ، از مادّه كه همان جنس « به شرط لا » است مجرّد باشد ، خود نوع ، تجّرد پيدا كرده در نتيجه ، مفارق از بدن بوده ، حقيقت نوع ، همراه صورت نوعى خود محفوظ مىماند .

فصل محصّل : تحت جنس خود مندرج نيست :

فصل ، تحت جنسى كه فصل ، محصّل آن است ، مندرج نمىشود به اين معنا كه جنس در حدّ فصل و تعريف آن ، مأخوذ نيست ، همانطور كه جنس ( به عنوان جزء مشترك ) در نوع مأخوذ است ( و جزء ذاتيّات نوع ، محسوب مىشود ) . از اينجا ، ( كه فصل ، تحت جنس كه فصل محصّل آن است مندرج نيست يعنى جنس در حدّ فصل و تعريف آن مأخوذ نيست ) اين نتيجه را مىگيريم كه فصول جواهر از قبيل « جواهر » نيستند . دليل اينكه فصل تحت جنس خود مندرج نيست اينكه اگر فصل تحت جنس خود ، مندرج باشد ناچار ، نياز به فصلى دارد كه و مقوّم آن باشد و ما كلام را به آن فصل ، منتقل مىكنيم كه اگر اين فصل نيز ، مندرج تحت جنس خود باشد ناچار ، محتاج به فصلى خواهد بود و همين‌طور ، ترتّب فصول متناهى ، تسلسل پيدا مىكند و در هر فصلى ، انواع غير متناهى ، محقّق مىشود و جنس ، به عدد فصول ، تكرّر ، پيدا مىكند و عقل ، به صراحت اين را دفع مىنمايد .