1 - اولوّيت ذاتى :
كه عبارت است از اينكه ماهيّت به ملاحظهء ذاتش اقتضاى اولوّيت مىكند و يا به اين معنى كه حالت اولوّيت از ماهيّت منفكّ نمىشود .
2 - اولوّيت غير ذاتى :
به اين معنا كه علّت خارجى ، اين اولوّيت را به ماهيّت داده است سپس هريك از اين دو قسم را به دو قسم ديگر : كافى يعنى اين اولوّيت در وقوع معلول كافى است و غير كافى ( يعنى اين اولوّيت در تحقّق معلول كافى نيست ) تقسيم كردهاند ( و در نتيجه چهار قسم : اولوّيت ذاتى ، كافى و غير كافى و اولوّيت غير ذاتى : كافى و غير كافى پيدا مىشود )
از برخى از قدماء فلاسفه منقول است كه آنان اولوّيت وجود را در برخى از موجودات ( مثل خدا و برخى از مجرّدات ) اعتبار كردهاند و اثر آن يا زياد بودن وجود ( از لحاظ كميّت ) يا شدّت و قوّت آن ( بملاحظهء كيفيّت ) و يا اثر آن نياز به شروط كمتر در مقام وقوع و تحقّق مىباشد .
و نيز اولوّيت عدم را در برخى از موجودات ( مثل ممكنات مخصوصا در مثل هيولا و مادّه اوّليّه ممكن ) اعتبار كردهاند و اثر آن ، كم بودن وجود ( به لحاظ كميّت ) و يا ضعيف بودن وجود ( بملاحظهء كيفيّت ) و يا نياز داشتن به شروط زياد در مقام وقوع مىباشد .
از بعضى از فلاسفه نيز نقل شده است كه اولويّت را در طرف عدم در پارهاى از موجودات اعتبار كردهاند ( نه در ظرف وجود ) .
و نيز از برخى از آنان نقل شده است كه اولوّيت عدم ، نسبت به جميع موجودات ممكن معتبر است زيرا عدم در مقابل وقوع و تحقّق ، آسانتر انجام مىگيرد ؛ اينها اقوال گوناگونى است كه در مسألهء اولوّيت بيان شده است .
بطلان قول به اولوّيت
از مجموع مطالب گذشته فساد اصل قول به اولوّيت واضح مىگردد زيرا با حصول اولوّيت در يكى از دو جانب وجود و عدم ، جو از وقوع طرف ديگر از بين نمىرود و اين سؤال هنوز باقى مىماند كه چرا با جايز بودن وقوع طرف ديگر ، طرف اوّلى تعيّن پيدا كرده است ؟