تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
عبارت از تجرّد از ماهيّت است معناى عدمى است . يا مبدأئيّت او بر ممكن‌ها ، وجود او نه به قيد تجرّد بلكه به شرط تجرّد باشد ( حالت سوّم كه در نتيجه ذات مركّب نبوده و معناى عدمى در ذات ، داخل نباشد تا اشكال قبلى وارد شود ولى در اين صورت نيز لازم مىآيد كه جايز باشد هر وجودى مبدأ وجود ديگر باشد منتها اين حكم از مورد خودش تخلّف پيدا كرده است به جهت فقدان شرطش و آن مجرّد بودن از ماهيّت است . اعتراض چهارم : اگر واجب بذاته ( يعنى موجودى كه ذاتش اقتضاى وجود را دارد ) عين هستى و كون در اعيان باشد كه همان هستى مطلق است در اين صورت لازم مىآيد هر موجودى واجب باشد ( زيرا هر موجودى عين هستى و كون در اعيان را دارد ) . اگر واجب بذاته عين هستى مطلق است امّا با قيد تجرّد از ماهيّت ، لازم مىآيد تركّب واجب ( از هستى و كون مطلق و قيد تجرّد از ماهيّت ) با اينكه قيد تجرّد از ماهيّت معناى عدمى است و صلاحيّت ندارد جزء واجب باشد . اگر واجب بذاته عين كون و هستى مطلق باشد به شرط تجرّد از ماهيّت باز هم صحيح نيست زيرا در اين صورت واجب بالذّات ، واجبى نيست كه وجودش از خودش جوشيده باشد بلكه با تحقّق شرط « تجرّد از ماهيّت » واجب باشد . اگر واجب بذاته غير كون در اعيان ( يعنى هستى مطلق ) باشد اين نيز از دو شقّ خالى نيست : يا بدون هستى و كون است در اين صورت لازم مىآيد واجب بذاته هرگز موجود نشود پس معقول نيست وجود بدون كون و هستى و يا اينكه كون و هستى داخل در ذات مىباشد پس ذات او بسيط نيست بلكه مركّب از كون و غير آن مىباشد . بديهى است كه اين چند امر لازم ( يعنى « دخول امر عدمى در ذات واجب بالذّات » و « و واجب بذاته نبودن » و « موجود نبودن واجب الوجود » و بالاخره مركّب بودن آن ) همهء اينها امور تالى فاسدى هستند كه باطل مىباشند و نتيجهء اينها و اعتراض‌هاى گذشته اين مىشود كه كون و هستى خارج از ذات واجب الوجود است پس وجود او خارج از حقيقت او است و اين مطلوب همهء اعتراض‌هائى بود كه بر نفى ماهيّت از واجب الوجود ، وارد كرده‌اند و تا اينجا چند نمونه از آن‌ها را نقل كرديم :