غير او اقتضاى امكان دارد و حقيقت او اقتضاى وجوب ( و بديهى است كه امكان با وجوب منافات دارد ) و ما مىدانيم كه وجود واجب با وجود ممكن در اينكه هر دو موجودند مساوى هستند از اين نتيجه مىگيريم كه حقيقت واجب الوجود غير وجودش است و گرنه لازم مىآيد كه وجود هر ممكنى واجب باشد .
اعتراض دوّم : اگر واجب بالذّات خالى از ماهيّت باشد اين وصف خالى بودن از ماهيّت ( يعنى ماهيّت نداشتن او از دو صورت خارج نيست : )
يا به جهت ذات وجود است يعنى ذات وجود چنين اقتضائى را دارد پس در اين صورت لازم مىآيد كه وجود هر ممكنى از قبيل واجب باشد زيرا ممكن و واجب هر دو در وجود اشتراك هستند و ( بديهى است كه ) واجب بودن ممكن نيز محال است .
يا به جهت غير ذات وجود است ( يعنى غير وجود وصف تجرّد از ماهيّت را براى وجود واجب اقتضاء مىكند ) در اين صورت لازم مىآيد واجب بالذّات محتاج به غير باشد و لازمهء آن نيز امكان و اين خلاف ، مفروض است ( كه او را واجب الوجود فرض كردهايم نه ممكن الوجود ) .
اعتراض سوّم : ( اين اصل نزد فلاسفه و عقلاء مسلّم است كه ) واجب بالذّات ، مبدأ و منشأ پيدايش ممكنها است حال اگر وجود واجب بالذّات را مجرّد از ماهيّت بدانيم اين ، از سه حالت خارج نيست :
آيا مبدأئيّت او براى ممكنها ، لذاته است ؟ ( حالت اوّل يعنى به جهت ذات واجب بالذّات است ) در اين صورت لازم مىآيد كه هر موجودى ، چنين باشد ( زيرا براى واجب بالذّات جز وجود ، ذاتى نيست و مفروض اين است كه مجرّد از ماهيّت مىباشد و از طرفى نيز تمام موجودات اعمّ از واجب بالذّات و ممكنها در اصل وجود مشترك هستند ) و لازمهء آن ، اين است كه هر ممكنى براى خودش و علل خودش ( مبدأئيّت داشته و ) علّت باشد و بطلان اين نيز از واضحات است .
يا مبدأئيّت او بر ممكنها ، وجود او به « قيد تجرّد از ماهيّت » است ؟ ( حالت دوّم يعنى قيد تجرّد او از ماهيّت داخل در ذات واجب بالذّات باشد ) در اين صورت نيز لازم مىآيد كه مبدأ اوّل ، مركّب باشد نه بسيط ، بالاتر ، مبدأ اوّل ، معدوم باشد زيرا يكى از دو جزء آنكه
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 182
مساهمون: الشيخ حسين الحقاني
ص١٨٢