اعتبارى خويش را از ناحيهء وجود كسب كرده كه اينگونه صفات را به نحو حقيقت و بدون شائبهء مجازيت و قطع نظر از هراعتبارى واجد است و اگر فرض كنيم آن وجودى كه منشأ انتزاع ماهيت است معلول نيست ، ماهيت نيز معلوليت تبعى ندارد . بنابر اصالت وجود ، ماهيت امر ذهنى است و موجوديت ماهيت نيز اعتبار ذهن است و قهرا امكان موجوديت و معدوميت ماهيت نيز مربوط به مرحلهء ذهن است ، نه واقع ، و اين امكان به اين معنى است كه ماهيت به خودى خود و قطع نظر از اعتبار ذهن صلاحيت اتصاف به موجوديت و معدوميت را ندارد .
پس هم بنابر نظريهء قدما و هم بنابر اصالت وجود ، معناى امكان ذاتى ماهيت « لا اقتضائيت ذات ماهيت نسبت به موجوديت و معدوميت » است و بهمعناى اين است كه ماهيت به خودى خود و در ذات خود صلاحيت موجود بودن ندارد لكن بنابر نظريه قدما بايد به واقع نظر داشت و معناى اينكه مىگوئيم ماهيت به خودى خود نمىتواند موجود باشد ؛ يعنى ، « قطع نظر از علت خارجى نمىتواند در واقع موجود باشد ولى با فرض علت خارجى واقعا موجود است » ولى بنابر اصالت وجود بايد نظر به اعتبار ذهن داشت و معناى اينكه مىگوئيم ماهيت به خودى خود نمىتواند موجود باشد ؛ يعنى ، « قطع نظر از اعتبار ذهن نمىتواند موجود باشد و با اعتبار ذهن به نحو مجاز موجود است » و از اينرو امكان ذاتى ماهيت شىء به حسب نظر قدما ملازم با معلوليت آن شىء است ولى بنابر اصالت وجود ملازم با آن نيست ؛ و به تعبير ديگر نظر قدما در امكان ذاتى ماهيت به نيازمندى ماهيت است به حيثيت تعليلى و واسطه در ثبوت ولى نظر ما در امكان ذاتى ماهيت ، كه مبتنى بر اصالت وجود است ، به نيازمندى به حيثيت تقييديه و واسطه در عروض است . بنابراين ، امكان ذاتى ماهيت به آن معنى كه قدما فرض كرده بودند غلط است و به معنا ديگر صحيح است . « 1 »
البته به اين نكته در متن كتاب اشاره نشده است ولى در هرحال درست است .
نكتهء چهارم : از آنچه در جواب اشكال بيان شد و آنچه در نكتهء دوم مورد تأكيد قرار گرفت ، مبنى بر اينكه ماهيت با ماوراء خودش مرتبط نيست ، نه باوجود علت مرتبط است نه با عدم آن ، نه واجب بالغير مىشود نه ممتنع بالغير ؛ مىتوان نتيجه گرفت كه ماهيت به هيچوجه مستلزم واجب بالذات يا ممتنع بالذات نيست ، نه از جهت ذاتش نه از جهتى غير از جهت
هامش
( 1 ) . نقل از اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 3 ، ص 91 و 92 .