ممكن است گفته شود قياس و سنجش در برخى از صفات حقيقى نيز دخيل است . در جواب ، بايد گفت كه فرق است بين اينكه پيدايش مفهوم يك صفت در ذهن مستلزم قياس و سنجش باشد و اينكه وجود و تحقق يك صفت در خارج - نسبت دادن وجود خارجى به يك صفت - متوقف بر مقايسه باشد . ممكن است پيدايش مفهوم بسيارى از صفات حقيقى در ذهن متوقف بر مقايسه باشد ولى ، پس از پيدايش مفهوم آنها ، صدق آنها بر خارج و تحقق آنها در واقع متوقف بر مقايسه نيست ؛ يعنى ، در مرحلهء مفهومگيرى و شناخت مستلزم قياس و سنجشاند اما در مرحلهء تحقق در خارج متوقف بر قياس نيستند ولى صفات اضافى ، علاوه بر اينكه پيدايش مفهوم آنها در ذهن متوقف بر مقايسه و سنجش است ، پس از پيدايش مفهوم آنها ، صدق مفهوم آنها بر خارج و تحقق آنها در واقع نيز متوقف بر مقايسه و سنجش است .
پس هم در مرحلهء شناخت و مفهومگيرى و هم در مرحلهء تحقق در خارج ، متوقف بر قياساند .
لهذا آنچه وجه مميّز صفت اضافى از صفت حقيقى است اين است كه تحقق اوّلى متوقف بر اين است كه ذهن بين موصوف و شىء ديگرى مقايسه به عمل آورد ، بر خلاف دومى . اصلا صفت اضافى ، در حقيقت ، حاكى از همين حيثيت قياس و نسبت و رابطهء بين موصوف و آن شىء است ولى صفت حقيقى حاكى از حيثيتى است در خود موصوف ، حاكى از كمالى است كه يا عين وجود موصوف است يا حالّ در وجود آن و متحد با آن . از همينرو ، گفتهاند كه صفات حقيقى متقرر در موصوفاند ولى صفات اضافاى متقرر در موصوف نيستند « 1 » ؛ يعنى ، مصداق بالذات صفت حقيقى يا خود وجود خارجى موصوف است يا وجود ديگرى است كه به نحوى باوجود موصوف متحد است و به سبب اين اتحاد مرتبهاى از مراتب وجود موصوف و كمال آن به حساب مىآيد ولى مصداق بالذات صفت اضافى نه همان وجود خارجى موصوف است و نه وجود ديگرى است كه باوجود موصوف متحد و كمال آن است ، اين صفات فقط بيانكننده رابطهء اشيايند - و از اينرو قوام تحقق آنها به سنجش موصوف با ديگر اشيا است - و رابطهء يك شىء با شىء مرتبهاى از مراتب آن شىء و كمالى براى آن به حساب نمىآيد . اگر موصوف بر شىء ديگرى مقدّم باشد ، طبعا مىتوان صفت تقدّم را به آن نسبت داد ؛ حال اگر فرض كنيم آن شىء ديگر معدوم شود ، هيچ نقصانى به موصوف وارد نمىشود ، وجود آن با تمام كمالات آن كما كان موجودند ، در حالى كه داراى وصف تقدّم
هامش
( 1 ) . الاشارات و التنبيهات با شرح خواجه ، ج 3 ، ص 312 .