اشيايند ، نيز برخى از صفات حقيقى موصوف خود داراى صفات اضافى هستند كه حاكى از رابطهء آن صفت با امر ديگرى است ؛ مثلا ، اراده يكى از صفات انسان است . اراده ضرورتا به مرادى تعلق مىگيرد ؛ ارادهء بىمراد محال است ؛ نمىتوان تصور كرد كه كسى مدعى باشد كه اراده كرده است ولى وقتى سؤال مىكنيم « چه چيزى را ؟ » بگويد : « هيچ چيز را » ، پس اراده صفتى است حقيقى كه وجودى خاص به خود دارد كه از مراتب وجود نفس است و درعين حال به چيز ديگرى بنام مراد تعلق مىگيرد ، با آن مرتبط است و باصطلاح اضافهء به مراد دارد ، اين اضافهء به مراد خود صفتى است اضافى ولى موصوف آن خود صفت ديگرى است به نام اراده ، نه اينكه موصوفش همان موصوف اصلى ، يعنى نفس ، باشد . علم و قدرت نيز چنيناند .
آنها نيز دو صفتى هستند كه خود موصوف صفت اضافى ديگرى واقع شدهاند . البته فرق اين صفت اضافى كه عارض اراده و علم و قدرت مىشود با صفات اضافى كه عارض خود موصوف مىشوند در اين است كه صفات اضافى موصوف مىتوانند ضرورى و انفكاكناپذير باشند و مىتوانند ممكن و انفكاكپذير ، كه به دستهء اوّل « اضافهء لازم » مىگويند و به دستهء دوم « اضافهء مفارق » ، ولى صفات اضافيى كه عارض صفات حقيقى مىشوند هميشه ضرورى و انفكاكناپذيرند ، يعنى اضافهء لازماند نه مفارق . بنابراين ، صفات حقيقى ذات اضافه صفات حقيقيى هستند كه خود با شىء ديگرى - كه به آن « متعلّق » مىگويند - اضافه دارند و اين اضافهء لازمهء اين صفات و غيرقابل انفكاك از آنهاست ؛ ممكن نيست اين صفات بدون چنين اضافهاى موجود شوند : علم هميشه متعلقى دارد كه به آن « معلوم » مىگويند ، قدرت ضرورتا متعلّقى دارد كه به آن « مقدور » مىگويند ، ارادهء حتما متعلّقى دارد كه به آن « مراد » مىگويند ؛ علم بىمعلوم و قدرت بىمقدور و ارادهء بىمراد محال است . در مقابل ، صفات حقيقى محض آن دسته از صفات حقيقى هستند كه معروض صفت اضافى لازم ديگرى نيستند ، اين صفات متعلّقى ندارند ، به تنهائى عارض موصوف مىشوند ، مانند بياض براى جسم يا حيات براى حيوان و انسان و مجردات و واجب .
تاكنون ما دربارهء اقسام صفات يك شىء بهطور كلى - اعم از واجب يا ممكن - بحث كرديم ؛ هم واجب داراى صفات سلبى است هم ممكن ، هم واجب داراى صفات ثبوتى حقيقى است هم ممكن ، هم واجب داراى صفات ثبوتى اضافى است هم ممكن ؛ ولى از اين پس فقط به بحث دربارهء صفات واجب مىپردازيم .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 166
مساهمون: الشيخ محمد تقي مصباح اليزدي
ص١٦٦