مقدمهء دوم : اگر واجب در وجود يا وجوب صفتى نيازمند به غير باشد ، اين غير يا معلول واجب است يا معلول او نيست .
مقدمهء سوم : هردو شق تالى اخير باطل است .
نتيجه : مقدم آنكه همان تالى مقدمهء اوّل است نيز باطل است و بالطبع مقدم مقدمهء شرطى اوّل نيز باطل است ؛ يعنى ، همهء صفات واجب نسبت به او واجباند .
اثبات ملازمه در مقدمهء اوّل قبلا گذشت ، ملازمه در مقدمهء دوم و انحصار تالى آن در دو شق نيز بديهى است . پس عمده ، بطلان دو شق تالى ، يعنى اثبات مقدمهء سوم ، است .
دليل بطلان شقوق تالى : بطلان شق اول ؛ يعنى بطلان اينكه علت صفت معلول واجب باشد ؛ به اين دليل است كه لازم مىآيد واجب در اين صفت معلول معلول خود باشد و اين محال است ، زيرا مستلزم اين است كه واجب از معلول خود چيزى را دريافت كند كه خود فاقد آن است كه محال است ، چه اينكه معلول هرچه دارد از علت خود دارد ، پس معلول واجب نيز اين صفت را از واجب داراست ، بنابراين بايد واجب در مرتبهء قبل خود واجد اين صفت باشد ، با اينكه طبق فرض واجب فاقد اين صفت است و اين تناقض است .
اما بطلان شق دوم به اين دليل است كه چيزى را فرض كردهايم كه معلول واجب نيست ، لامحاله چنين چيزى يا خود واجب الوجود ديگرى است يا معلول واجب الوجود ديگرى است ، پس در هرحال جواز اين شق مستلزم جواز تكثر واجب الوجود است كه با ادلهء توحيد منافى است .
4 : اشكال وارد بر اين قاعده
براى توضيح اين اشكال لازم است مقدمتا به چند مطلب اشاره كنيم :
1 - 4 : فرق اسم و صفت
واژهء « اسم » بيشتر در متون دينى و عرفانى و گاهى نيز در فلسفه به كار رفته است و واژهء « صفت » بيشتر در متون فلسفى و گاهى نيز در متون دينى و عرفانى مورد استفاده واقع شده است .
مقصود از اين دو واژه وقتى در عرف ادبا به كار مىروند دو نوع لفظ است ؛ به دستهاى از الفاظ « اسم » مىگويند و به دستهاى « وصف » يا « صفت » ولى مقصود از آنها در فلسفه يا عرفان يا متون دينى دو نوع مفهوم است . مفهومى را كه با لفظ مشتق از آن تعبير مىكنيم « اسم » مىگويند