سبب اين انحصار است . پس هرماهيتى غير از مصاديق بالفعلى كه در خارج دارد فى حد نفسه مىتواند بىنهايت مصداق ديگر نيز داشته باشد و نبودن اين مصاديق بىنهايت علتى غير از خود ماهيت دارد . معناى اين سخن اين است كه افراد بىنهايت ديگرى كه براى ماهيت متصورند ولى موجود نيستند ممتنع بالغيرند ، نه ممتنع بالذات ؛ زيرا معناى امتناع ذاتى فرد يك ماهيت اين است كه آن ماهيت فى حد ذاته اباى از وجود دارد و اگر چنين باشد ، حتى يك فرد از آن هم محال است تحقق پيدا كند . بنابراين ، افرادى از ماهيت كه متصورند و معدوم همه ممتنع بالغيرند :
كلّ ماهيّة فانّ العقل يجوّز بالنظر الى ذاتها ان يتحقّق لها وراء ما وجد لها من الافراد افراد اخر الى ما لا نهاية له . فما لم يتحقّق من فرد فلامتناعه بالغير ، اذ لو كان لامتناعه بذاته ، لم يتحقّق منه فرد اصلا .
مقدمهء سوم : افرادى براى ماهيت واجب متصورند كه موجود نيستند - اين مقدمه روشن است و محتاج توضيح نيست .
مقدمهء چهارم : هرماهيتى افراد غير موجودش ممتنع بالغيرند - از آنچه ذيل مقدمهء دوم بيان شد صحت اين مقدمه نيز آشكار مىگردد .
مقدمهء پنجم : هرممتنع بالغيرى ممكن بالذات است - صحت اين مطلب در 1 - 5 گذشت .
اكنون بنابر مقدمهء اوّل ، واجب ماهيت دارد ؛ بنابر مقدمه دوم ماهيت واجب كلى است و بىنهايت فرد براى آن متصور است ؛ بنابر مقدمه سوم همهء افراد بىنهايتى كه براى واجب متصورند موجود نيستند ؛ بنابر مقدمهء چهارم اين افراد غير موجود ممتنع بالغيرند و بنابر مقدمهء پنجم اين افراد ممكن بالذاتاند و چون ماهيت آنها با واجب موجود يكى است ، ماهيت مفروض براى واجب بالذات ممكن بالذات است و اين مستلزم تناقض است . زيرا واجب بالذات يعنى چيزىكه ذاتا ضرورت وجود دارد و ممكن بالذات يعنى چيزىكه ذاتا ضرورت وجود ندارد ، پس ماهيتى كه هم واجب بالذات است هم ممكن بالذات يعنى ماهيتى كه هم ذاتا ضرورت وجود دارد هم ندارد و اين تناقض است . از اينجا روشن مىشود كه مقدمه اوّل باطل و نقيض آن حق است ؛ يعنى ، واجب ماهيت ندارد :
فاذا فرض هذا الذى له ماهيّة واجبا بالذات ، كانت ماهيّته كلّيّة لها وراء ما وجد من افراده فى الخارج افراد معدومة جائزة الوجود بالنظر الى نفس الماهيّة و انّما امتنعت
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 127
مساهمون: الشيخ محمد تقي مصباح اليزدي
ص١٢٧