تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
مثال ديگرى در نظر مىگيريم : فرض كنيد شما شخصى را مىبينيد . در همان لحظه ، صورتى خيالى از اين شخص در ذهن شما منعكس مىشود . اين صورت خيالى نسبت به آن شخص طورى است كه گويى قالب اوست و بر او منطبق مىشود . هنگامى كه از روى اين صورت صورتى عقلى به نام « انسان » به وجود مىآيد ، باز ما داراى يك قالب عقلانى هستيم كه منطبق بر آن شخص است ؛ يعنى ، مفهوم انسان در مرتبهء عقل با زيد خارجى همان نسبتى را دارد كه صورت زيد در مرتبه خيال با او داشت . همان‌طور كه صورت خيالى منطبق بر زيد است ، مفهوم انسان نيز منطبق بر او است به علاوهء غير او . بنابراين ، همچنانكه به اعتبار انطباق صورت خيالى بر شخص خارجى آن را قالب خيالى مىگفتيم ، به اعتبار انطباق صورت عقلى بر آن نيز صورت عقلى را قالب عقلى مىگوئيم . حال خاصيت هرشىء محدودى اين است كه مىتوان از آن قالبى عقلى در ذهن به وجود آورد كه منطبق بر آن و خالى از وجود است . به اين قالب « ماهيت » شىء مىگويند . اكنون مدعا اين است كه از واجب الوجود نمىتوان چنين قالبى گرفت . زيد خارجى در ذهن ما تحليل مىشود به دو حيثيت : انسان و وجود ولى در مورد واجب چنين تحليلى ممكن نيست . نمىتوان واجب الوجود را به دو مفهومى تحليل كرد كه يكى از آنها خالى از وجود است به‌طورى كه هم وجود بتواند آن را پر كند هم عدم ؛ ذاتا هم بتواند وجود داشته هم بتواند وجود نداشته باشد . واقعيت واجب تعالى مانند وجود ممكنات نيست كه در عقل تحليل شود به وجود و ماهيتى كه در جواب چيستى مىآيد و ذاتا لا به شرط از وجود و عدم است . باختصار ، اين واقعيت طورى است كه فقط مصداق مفهوم وجود و موجود قرار مىگيرد و محال است مفهومى ماهوى در عقل حاصل آيد كه اين واقعيت ، و لو بالعرض ، مصداق آن قرار گيرد . البته هرچند مفهوم وجود بر واجب تعالى صدق مىكند ، نشان دهندهء حقيقت وجود واجب نيست . حقيقت وجود واجب همان حقيقت وجود بى حد و مرز لايتناهاى خارجى است . پس اينكه در عنوان گفته شد : « ماهيّته انّيّته » مقصود از انّيّت و وجود مفهوم انيّت و وجود نيست ، بلكه خود حقيقت انّيّت و وجود خارجى مراد است . به همين دليل هرجا سخن از وجود واجب در اين مبحث به ميان مىآيد آن را مقيد به لفظ « الخاص » مىكنند تا نشان دهند مقصود حقيقت وجود خارجى واجب است ، نه مفهوم وجود : واجب الوجود بالذات ماهيّته انّيّته ، بمعنى ان لا ماهيّة له وراء وجوده الخاصّ به .