مفاد قضيهء دوم اين است كه مفهوم « غيرموجود در ذهن » از موجودات ذهنى است و مفاد قضيهء اوّل اين است كه اين مفهوم هرچند از موجودات ذهنى است ولى از نظر مفهوم همان خود مفهوم « غيرموجود در ذهن » است . در كتاب به راهحل دوّم اشاره شده است .
اين پارادوكس را به اين شكل نيز مىتوان مطرح كرد : در قضيهء دوم ، يعنى قضيهء « غير موجود در ذهن ، در ذهن موجود است » ، موضوع و محمول باهم در تناقضاند ، همانطور كه پارادوكس اوّل را نيز در تقرير دوم به همين شكل مطرح ساختيم .
حل آن اين است كه تنها در يك صورت موضوع و محمول اين قضيه باهم در تناقضاند و آن صورتى است كه مقصود از موضوع مصاديق آن باشد ؛ يعنى ، قضيه به اين شكل باشد « غير موجود در ذهن به حمل شايع موجود است در ذهن » كه مفاد آن اين است كه آنچه حقيقتا در ذهن موجود نيست در ذهن موجود است و اين تناقض روشنى است ولى واضح است كه مقصود از اين قضيه اين نيست . در اين قضيه بدون شك موضوع به حمل اوّلى موضوع است ؛ يعنى ، غيرموجود در ذهن به حمل اوّلى موجود است در ذهن كه مفاد آن اين است كه مفهوم « غيرموجود در ذهن » مفهومى از مفاهيم است و در ذهن موجود است . به عبارت ديگر ، حكم مصاديق « غيرموجود در ذهن » اين است كه در ذهن موجود نيستند و حكم مفهوم « غيرموجود در ذهن » اين است كه در ذهن است و مستشكل بين اين دو خلط كرده است ، حكم مفهوم را بر مصاديق بار كرده و به تناقض رسيده است ، در حالىكه اگر حكم مصداق را بر خود مصداق بار مىكرد و حكم مفهوم را نيز بر خودش ، مشكلى بهوجود نمىآمد .
5 - 4 : پارادوكس « اجتماع نقيضين محال است » و حل آن
صورت اين پارادوكس به اين شكل است كه ما قضيه « اجتماع نقيضين محال است » را تصور كرده حكم به صدق آن مىكنيم و واضح است كه تصور آن مستلزم تصوّر موضوع آن ؛ يعنى ، مستلزم تصور اجتماع نقيضين است و تصور يعنى موجود شدن در ذهن ، پس تصور اجتماع نقيضين يعنى موجود شدن آن در ذهن و شيئى كه موجود شود ممكن است نه ممتنع ، پس اجتماع نقيضين ممكن است و محال نيست با اينكه در قضيهء فوق حكم به محال بودن آن كرديم ؛ پس دو قضيهء متناقض اين پارادوكس عبارتاند از :