محمول مناسب آن - مثل محمول لا يخبر عنه - را بر آن حمل كرد كه اين نيز بديهى الصدق است . پس دو قضيه فوق هيچ تناقضى با يكديگر ندارد « 1 » :
و به مثل ذلك يندفع ما اورد على قولهم : « المعدوم المطلق لا يخبر عنه » ، بانّ القضيّة تناقض نفسها ، فانّها تدلّ على عدم الاخبار عن المعدوم المطلق و هذا بعينه خبر عنه . و يندفع بانّ المعدوم بما انّه بطلان محض فى الواقع لا خبر عنه و بما انّ لمفهومه ثبوتا مّا ذهنيّا يخبر عنه بانّه لا يخبر عنه ، فالجهتان مختلفتان و بتعبير آخر المعدوم المطلق بالحمل الشايع لا يخبر عنه و بالحمل الاوّلى يخبر عنه بانّه لا يخبر عنه .
هامش
( 1 ) - حل مشكل در قضيهء « المعدوم المطلق لا يخبر عنه » دقيق است و ممكن است توضيحات اندك فوق كافى نباشد ، بويژه استفاده از دو اصطلاح حمل اول و حمل شايع مطلب را مشكلتر مىكند . ما در اينجا ، بدون استفاده از اين دو اصطلاح هم مشكل و هم راهحلّ را بيان مىكنيم ، شايد درك آن آسانتر باشد .
مشكل اين است كه مقصود از « معدوم مطلق » چيزى است كه نه در خارج وجود دارد و نه در ذهن شخص به نحوى از انحا موجود است ، يعنى شخص هيچ نوع دركى از آن ندارد ، هيچ نوع مفهومى از آن در ذهن او نيست ، نه مفهوم جزئى نه كلّى ، نه اجمالى نه تفصيلى ، نه ذات آن تصور شده است و نه با عنوانى درك شده است . واضح است كه به هيچ نحو بر چنين چيزى نمىتوان حكم كرد ، نه حكم سلبى و نه ايجابى . هر نوع وصفى ، هر نوع خبرى ، هر نوع محمولى و خلاصه هر نوع حكمى ، اعم از سلبى و ايجابى ، متوقف است بر اينكه شخص ابتدا موضوع و مخبر عنه و موصوف و محكوم عليه را تصور كرده باشد . حتى سلب حكم از معدوم مطلق در قالب قضيهء سالبه محصله نيز محال است ، چون سلب تحصيلى نيز متوقف بر تصور موضوع است و فرض اين است كه موضوع به هيچ نحوى به ذهن شخص نيامده است ، لهذا بديهى است كه بر معدوم مطلق به هيچ نحو نمىتوان حكمى كرد . از طرف ديگر ، خود اينكه مىگوئيم : « بر معدوم مطلق به هيچ نحو نمىتوان حكمى كرد » حكمى است بر آن ؛ بر آن حكم كردهايم به اينكه « نمىتوان بر آن حكم كرد . »
در راهحلّى كه در متن ذكر شد تكيه بر آن است كه اين حكم در واقع حكم مفهوم معدوم مطلق است نه حكم مصداق آن ، در حالىكه قضيهء « المعدوم المطلق لا يخبر عنه » ناظر به مصداق معدوم مطلق است نه مفهوم آن . اين سخن هرچند درست است ، بيان آن مشكل است . نشان دادن اينكه اين حكم حكم مفهوم است نه مصداق احتياج به دقت زياد و تفكيك جهاتى دارد كه بيان فوق از آن قاصر است .
جواب روشنتر آن است كه بگوئيم كه اينكه بر معدوم مطلق حكم كردهايم به اينكه « نمىتوان بر آن حكم كرد » از آن جهت است كه معدوم مطلق را با همين عنوان - عنوان « معدوم مطلق » - تصور كردهايم . اگر فرض كنيم حتى اين عنوان نيز در ذهن شخص وجود نداشته باشد ، در آن صورت حتى شخص همين حكم - حكم به اينكه نمىتوان بر معدوم مطلق حكم كرد - را هم نخواهد داشت . زيرا با تصور همين عنوان معدوم مطلق به نحو اجمال و با عنوان تصور شده است و چنين چيزى ديگر معدوم مطلق نيست ، چون گفتيم كه معدوم مطلق چيزى است كه حتى با عنوان هم تصور نشده است . پس معدوم مطلقى كه با عنوان « معدوم مطلق » آن را تصور كردهايم در حقيقت معدوم مطلق نيست و از همين رو مىتوان بر آن حكم كرد به اينكه نمىتوان بر آن حكم كرد . معدوم مطلق واقعى آن است كه حتى با عنوان « معدوم مطلق » نيز تصور نشود ، در اين صورت حتى حكم به اينكه « لا يخبر عنه » يا حكم به اينكه « حكم بر آن نمىشود » نيز بر آن محال است . ع .