از وجود چيزى يافت نمىشود ، هرچه هست حقيقت وجود است ، غير از وجود بطلان و عدم محض است ، پس چيز ديگرى نيست تا با يك وجود تركيب شود و آن را از ديگرى ممتاز سازد . لهذا تمايز هر وجودى عين ذات اوست ، همانطور كه وحدت و جهت اشتراك آن با ساير وجودات نيز عين ذات اوست ؛ يعنى ، وحدتش عين كثرت اوست و كثرتش عين وحدت اوست و هردو عين ذات او هستند ، پس وحدت و كثرت اين حقيقت يك چيزند و از هم جدا نيستند . تا اينجا مطلب تازهاى نيست ، آنچه تازه است اين است كه هرچند اين وحدت و كثرت عين يكديگر و هردو عين حقيقت و ذات وجودند و هر خاصيتى هست ، اعم از تمايز يا سنخيت ، نيز خاصيت همين حقيقت بسيط واحد است ، منافاتى ندارد كه عقل انسان تمايز اشيا را به جهت كثرت اين حقيقت نسبت دهد نه به جهت وحدتش و سنخيت و اشتراك اشيا را به جهت وحدت آن نسبت دهد نه به جهت كثرتش ؛ زيرا گرچه اين دو جهت در خارج عين يكديگرند و تمايزى ندارند و خواص آنها - اعم از تمايز و سنخيت - نيز همه خواص يك حقيقتاند ، عقل قادر است كه در ظرف تحليل خود آنها را از يكديگر متمايز ساخته به يكى از آنها يك خاصيت نسبت دهد و به ديگرى خاصيتى ديگر . اين نوع تحليلها تا زمانى كه خود عقل توجه دارد كه مصداق امور تحليلشده در خارج يك چيز است بلا اشكال است . اساسا كار عقل همين نوع تحليلهاست :
الامر الاوّل ، انّ التمايز بين مرتبة من مراتب الوجود و مرتبة اخرى انّما هو بنفس ذاتها البسيطة التى ما به الاشتراك فيها عين ما به الامتياز و لا ينافيه مع ذلك ان ينسب العقل التمايز الوجودىّ الى جهة الكثرة فى الوجود دون جهة الوحدة و لا ان ينسب الاشتراك و السنخيّة الى جهة الوحدة .
2 - 8 : فرع دوم
براى فهم مطالب اين فرع ، بايد توجه داشت كه ما دو نوع اطلاق و تقييد داريم : يكى اطلاق و تقييد در مفاهيم و ديگرى اطلاق و تقييد در حقيقت خارجى وجود .
اطلاق و تقييد در مفاهيم در جايى است كه مفهوم عامى داريم و مفهوم ديگرى به آن ضميمه مىكنيم بهطورى كه موجب شود دايرهء مفهوم اول ضيق شود ؛ مثلا ، مفهوم اسب