است » . واضح است كه انسان خارجى ، مثل عمرو و بكر و زيد ، نه نوع است و نه كلى ، انسان در ظرف ذهن - يعنى مفهوم انسان - نوع است و كلى .
5 . قضاياى فلسفى : قضايايى هستند كه محمولاتى از قبيل معقولات ثانيهء فلسفى را براى موضوعاتى حقيقى ( ماهيات ) يا انتزاعى ( معقولات ثانيهء فلسفى ) اثبات مىكنند ، مثل « انسان ممكن است » ، « هر معلولى نياز به علت دارد » ، « هر مجردى خود را ادراك مىكند » . اين دسته از قضايا ، گرچه از قضاياى حقيقيه بهشمار مىآيند ، چون از قضاياى حقيقيهء غيرفلسفى پيچيدهترند ، جداگانه ذكر مىگردند .
6 . قضاياى عدمى : قضايايى هستند كه موضوع يا موضوع و محمول آنها ، هردو ، عدمى است ؛ امرى است كه در خارج موجود نيست : يا ممكن الوجود است و موجود نيست يا اساسا ممتنع الوجود است ، مانند « عدم علت علت عدم معلول است » ، « شريك بارى ممتنع الوجود است » ، « از معدوم مطلق نمىتوان خبر داد . »
البته اين قضايا نيز در زمرهء قضاياى دستهء پنجماند ، يعنى از قضاياى فلسفى بهشمار مىآيند ، ولى به علت اينكه تعيين مطابق آنها از تمام انواع پنجگانهء قبلى مشكلتر است ، جداگانه ذكر مىشوند و به همين دليل در كتاب بيشترين تكيه بر همين قضاياست .
3 - 7 - 6 : تعيين مطابق و محكىّ انواع قضايا
مطابق و محكىّ قضاياى شخصيه ، خارجيه و حقيقيه خودبخود معلوم است و نياز به بحث و بررسى ندارد . اگر در دستهء سوم مشكلى هست ، تنها مربوط به روش تشخيص وجود يا عدم مطابق آنهاست كه ارتباطى به بحث فعلى ما ندارد ؛ بنابراين ، به سه دستهء ديگر مىپردازيم .
الف ) مطابق قضاياى ذهنيه : مشكلى كه در قضاياى ذهنيه وجود دارد اين است كه اين قضايا حاكى از اوصاف اشيا در ذهناند ؛ يعنى ، حاكى از خود ذهناند ، پس محكىّ آنها ذهن است . از سوى ديگر ، ظرف خود قضيه نيز ذهن است ، در خارج از ذهن موضوع و محمول و نسبت و حكم و قضيه وجود ندارد . پس هم خود قضيه - كه حاكى و مطابق است - در ذهن است و هم محكى و مطابق آن . بنابراين ، حكايت كردن قضيه ذهنيه از محكى خود به معناى حكايت ذهن از خود است ؛ و اين اولا ، نامعقول است و ثانيا ، به فرض اينكه بپذيريم چيزى مىتواند