حكايت مىكند خود داراى احكام خاصى است كه منشأ كثرت و اختلاف مىشود ، موجب اين است كه اين غير آن باشد ، ماهيت انسان غير از ماهيت اسب باشد ولى اين به معناى آن نيست كه حقيقت وجود داراى انواع گوناگونى است ، آرى حقيقت وجود يك سنخ واحد است ، درست مانند كاغذهايى كه به اشكال مختلف بريده شده بودند كه همه كاغذ بودند و برش آنها سبب اختلاف نوعى حقيقت كاغذ نشده بود .
پس خلاصه ، عالم هستى يكپارچه هستى است و غير از هستى چيزى نيست اما اين هستى با حدود عدمى خاصى كه دارد ماهيات خاصى را در ذهن منعكس مىكند و اختلاف و كثرت ذاتى اين ماهيات است ، زيرا معناى حدّ اين است كه اين عين حد ديگر نيست ، پس ناچار غيريت و اختلاف و كثرت بهوجود مىآيد كه اينگونه كثرت حقيقتا و بالذات متعلق به ماهيات است و بالعرض و المجاز به حقيقت وجود نسبت داده مىشود . البته آنچه گفته شد صرفا براى تقريب به ذهن بود و صحت يا سقم آن را در فصل آتى بررسى خواهيم كرد :
فالماهيّات المختلفة يختلف بها الوجود نحوا من الاختلاف من غير ان يزيد على الوجود شىء و هذا معنى قولهم : « ان الماهيّات انحاء الوجود » « 1 » و الى هذا الاختلاف يؤول ما بين الماهيّات الموجودة من التميّز و البيونه و اختلاف الآثار و هو معنى قولهم : « انّ الماهيّات حدود الوجود » « 2 » فذات كلّ ماهيّة موجودة حدّ لا يتعدّاه وجودها و يلزمه سلوب بعدد الماهيّات الموجودة الخارجة عنها ، فماهيّة الانسان الموجودة مثلا حدّ لوجوده لا يتعدّاه وجوده الى غيره ، فهو ليس بفرس و ليس ببقر و ليس بشجر و ليس بحجر الى آخر الماهيّات الموجودة المباينة للانسان .
7 - 6 : فرع هفتم - نفس الامر
1 - 7 - 6 : توضيح مدّعا
در اين فرع ، نفس الامر مورد بحث است . مقدّمتا مىگوئيم كه هر قضيهاى حاكى از امرى است خارج از خود كه به آن « مطابق » و « محكى قضيه » مىگويند و صدق و كذب قضيه تنها با مراجعه
هامش
( 1 و 2 ) . صدر المتألهين ( ره ) دربارهء ماهيت دو تعبير بهكار برده است : گاهى تعبير « انحاء وجود » و گاهى تعبير « حدود الوجود » را بهكار گرفته ، در اينجا نيز از همين دو تعبير استفاده شده است .