با هستى محض است . اين ، معنا و مفاد « عَبْدِي أَطِعْنِي حَتَّى أَجْعَلَكَ مِثْلِي » است .
آنچه انسان را آزار مىدهد همين لباس تعين است . طبع انسانى مىكشد رو به عالم تجرد ، پس اين حركت ، حركت فطرى و الهى و غريزى است . آنجا وسعت است و فُسحت . آنجا هيچ نيست ؛ يعنى در نفس فنا ، نه خندهاى است نه گريهاى و نه غمى و نه حزنى ، نه غصهاى و نه سرورى ، نه انسانى و نه زيدى . زحمات انسان براى خداست ، نه براى خود . خودش و خوديت خودش جز پردهء وَهم چيزى نبود ، حال با تحقق به حق ، « وهم » از بين رفته و آفتاب حقيقت طلوع كرده است ، و همه چيز براى خداست ، چون اسم و رسم كنار برود ، حق تجلى مىنمايد .
طَلَعَ الشَّمْسُ أَيُّها الْعُشاق * فَاسْتَنارَتْ بِنورِهِ الآفاق « 1 »
همين كه فانى مىشويم ، فداى او مىشويم ، قربان او مىشويم .
[ آيه ] :
« وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي »
يعنى چه ؟ يعنى عملم فداى او ، فكرم و وجههام براى او . « بِأبِي أنتَ وَأُمي » يعنى چه ؟ فدايت شوم ، قربانت گردم يعنى چه ؟ بِأبي أنتَ وَامي يا رسول اللَّه يعنى چه ؟ يعنى من براى تو و در تو نيست بشوم و نابود گردم ؛ نه اسمى بماند و نه رسمى .
اگر مراد از فدا شدن بقاى انيت و تقويت هويت باشد ، اين كه فدا نيست ، اين كه معناى ارادت به رسول اللَّه نيست ؛ معناى فدا اين است كه براى برقرارى وجود شما و هستى شما ، من نابود و نيست گردم ، و از من عين و اثرى نماند .
مادر كه براى رهايى بچهاش خود را در آتش مىافكند و فداى بچهاش مىشود ، چه غرضى دارد ؟ آيا مىخواهد انيت او استوار گردد ، و هويت او استحكام پذيرد ؟ يا مىخواهد نابود شود ، نيست و محو گردد ، براى آنكه بچهاش هست گردد و هستى يابد ، و نقصان و بوار و هلاك دامنگيرش نشود ؟
هامش
( 1 ) . « اى گروه عاشقان ! بدانيد كه خورشيد طلوع كرد و تمام آفاق به نور آن روشن شد . »